داستان قرآنی چگونگی از بین رفتن نمرود پادشاه ظالم بوسیله موجودی کوچک

من یک پشه هستم

من یک پشه هستم

حضرت ابراهیم علیه السلام پیامبر بزرگ خدا بود . او مردم را به خداپرستی دعوت می کرد اما نمرود که پادشاه بود با او دشمنی داشت. نمرود می گفت: من خدا هستم . پس همه ی انسان ها باید در مقابل من سجده کنند.

او به هیچ کس رحم نمی کرد و مخالفان خود را از بین می برد.

روزی از روزها نمرود به بناها و مهندسان سرزمینش دستور داد یک برج بلند بسازند. آن وقت بالای آن برج رفت و به طرفآسمان تیر انداخت و گفت: من خدایی را که در آسمان است از بین می برم. اما برج به لرزه افتاد و نمرود با وحشت پایین آمد.

نمرود به ابراهیم و دوستانش ستم های زیادی کرد دیگر همه ازدست او و کارهای ظالمانه اش خسته شده بودند تا این که خداوند به من دستور مهمی داد: (به سراغ نمرود بروم و حسابش را برسم).

من به سمت کاخ بزرگ او پرواز کردم . از تالارها مختلف و زیبا گذشتم تا این که نمرود را دیدم و فوری از توی بینی اش وارد مغزش شدم . من باید او را از بین می بردم . نمرود به این طرف و آن طرف می دوید و ناله می کرد تا این که از بین رفت.

خدایا من نمی دانم چرا بعضی از انسان ها دوست دارند بدجنس و زورگو باشند .

کاش هیچ انسان کافر و بی رحمی وجود نداشت و همه ی انسان ها در آرامش و مهربانی زندگی می کردند.

مجید ملامحمدی


مطالب مرتبط