داستان کودکانه مهربانی با حیوانات

مهربانی با حیوانات

مهربانی با حیوانات

هوا خیلی گرم بود . خورشید وسط آسمان جا خوش کرده بود . هر کس سعی می کرد خود را به سایه ای برساند تا کمترنور خورشید آزار دهنده باشد گربه هم گوشه ای کز کرده بود تا کمتر آفتاب او را اذیت کند گاهی هم با زبانش بدنش را سرد می کرد ولی متوجه شد از یک جا نشستن کاری درست نمی شود به خود تکانی داد و به راه افتاد تا شاید کمی آب پیدا کند مردم از کنارش بی تفاوت رد می شدند تا این که به نزدیک خانه پیرمرد رسید پیرمردمی خواست وضو بگیرد گربه به پیرمرد زل زده بود .

پیرمرد مشتش را پر از آب کرد و به صورتش ریخت قطرات آب که روی زمین می ریخت گربه با زبانش دور دهانش را خیس کرد و همین طور به پیرمرد نگاه می کرد پیرمرد وضویش که تمام شد مقداری از آب را داخل ظرفی ریخت و جلوی گربه گذاشت گربه خوشحال شد .

5dc92746b4eda.jpg

شروع به خوردن آب کرد پیرمرد در حالی که لبخندی به لب داشت سری تکان داد وخوشحال بود که توانسته به فرموده #پیامبر (ص) که نیکی به حیوانات است عمل کند .


مطالب مرتبط