مصاحبه با حجت‌الاسلام رضا محمدی محمدرضا نظری

نقطۀ توحید
۳ اردیبهشت ۱۳۹۶ 188 17.4 KB 56 0

نقطۀ توحید

مصاحبه با حجت‌الاسلام رضا محمدی

محمدرضا نظری

اگر به مسائل اعتقادی علاقمند باشید، حتماً حجت‌الاسلام
محمدی را می‌شناسید. ایشان یکی از کارشناسان برنامه‌های رادیو و تلوزیونی
در مسائل اعتقادی هستند و به نوعی یکی از پیشکسوتان پاسخ به مسائل اعتقادی
در رسانه به شمار می‌روند. در این مصاحبه سعی کرده‌ایم درباره برخی از
زوایای مسئلۀ توحید با ایشان گفتگو کنیم. امید است راهگشا باشد.

+ با تشکر از جنابعالی که با وجود مشغله های زیاد، این فرصت
را به ما دادید. به نظر می رسد بحث های کلامی، یکی از پُرحرف و حدیث ترین
بحث‌ها در جامعة اسلامی بوده است. از سویی مهم ترین بخش علم کلام، مسئله
توحید است. اگر بخواهیم دال مرکزی دین اسلام را مشخص کنیم، توحید در مرکز
این دایره قرار خواهد گرفت. طبیعتاً در علوم دیگر نیز می توان تعاریفی از
توحید را یافت؛ اما آنچه در علم کلام به آن پرداخته می شود، چه از نظر وسعت
مطالب و چه از لحاظ آسانی عرضۀ آن در مقایسه با علومی همچون فلسفه و
عرفان، از اهمیت زیادی برخوردار است. متکلمانبنا بر تقسیم مرسوم، توحید را
به سه دستۀ توحید ذاتی و صفاتی و افعالی تقسیم کرده اند. شاید اولین پرسش
این باشد که اساساً فلسفۀ این تقسیم بندی چیست؟

ـ خواهش می کنم. ببینید در اولین نظر توحید به دو دستۀ
توحید نظری و توحید عملی تقسیم می شود. پس قبل از اینکه توحید نظری را به
سه دستۀ توحید ذاتی، صفاتی و افعالی تقسیم کنیم، باید بگوییم توحید به دو
دستۀ توحید نظری و عملی تقسیم می شود. حال توحید نظری خودش به سه دسته
تقسیم می شود: توحید ذاتی، صفاتی و افعالی. توحید عملی هم به دو مرتبۀ
توحید در مقام مخلِصین و توحید در مقام مخلَصین تقسیم می شود. توحید نظری
یعنی انسان در جهان بینی اش، در بینش اش و در نگاهی که به مبدأ عالم دارد،
او را یگانه بداند و نظرش این باشد که مبدأ عالم یکی بیشتر نیست هم در ذات،
هم در صفات و هم در افعال. توحید عملی هم به معنای آن است که انسان اعمال و
رابطه اش را یگانه پرستانه تعریف کند؛ به بیان دیگر جز برای او در مقابل
هیچ موجودی سرتعظیم و کرنش فرو نیاورد و عبادت و تمام حرکاتشرا فقط برای او
خالص کند. حال در توحید نظری، توحید یا ناظر بر ذات الهی است که به آن
توحید ذاتی می‌گویند یا ناظر بر صفات او است که به آن توحید صفاتی می گویند
و یا ناظر بر افعال است که به آن توحید افعالی می گویند. همین توحید
افعالی هم شاخه های متعددی دارد که تا پانزده ـ شانزده شاخه توحید افعالی
را می توان تقسیم کرد.

+ بحث خوبی است. آنچه بیشتر در کتاب‌های کلامی آمده است،
این است که توحید را به سه دستۀ ذاتی، صفاتی و افعالی تقسیم کرده اند و
کمتر به این نکته که حضرت عالی فرمودید، اشاره شده است. در بیان حضرتعالی
توحید در درجۀ اول به توحید نظری و عملی تقسیم می شود. در این باره بیشتر
خواهیم پرسید؛ اما شاید بد نباشد کمی درباره توحید عملی سخن بگویید. اساساً
تقسیمات توحید عملی به توحید در مقام مخلِصین و توحید در مقام مخلَصین به
چه معناست؟

ـ آن وقتی که انسان تلاش می کند و اخلاص می ورزد تا کارش
برای خداوند باشد و می گوید «انَّ صَلاتی و نُسُکی و مَحیایَ و مَماتِی
للّه رب العالَمین»، چله می گیرد و به هر صورت تلاش می کند خود را فقط برای
خداوند خالص کند، به این توحید می گویند توحید در مقام مخلِصین. چنین شخصی
زحمت می‌کشد، تلاش می کند تا خودش را فقط برای خداوند خالص کند. گاهی شخص
بالاتر از این می رود و از تیررس شیطان خارج می شود. دیگر نیاز به تمرین
اخلاص و اخلاص‌ورزیدن ندارد؛ بلکه اخلاصش برای خداوند خالص شده است. به
چنین شخصی مخلَص می گویند و توحید او را توحید در مقام مخلَصین می‌گویند؛
به عبارت دیگر در مقام مخلِصین، بنده فاعل اخلاص است و این بنده است که
تلاش می کند برای خداوند خالص شود. در مقام مخلَصین، خود خداوند فاعل اخلاص
است و او است که بنده را خالص می کند. کار هم که دست خدای تعالی باشد،
شیطان نمی تواند ورود پیدا کرده، وسوسه کند؛ اما در مقام مخلِصین، شیطان
هنوز ناامید نشده است؛ چون فاعلِ اخلاص، بنده است و شیطان از بنده مأیوس
نمی شود و در مقام مخلَصین که فاعل خداوند است، شیطان نا امید است؛ لذا در
قرآن آمده است که شیطان خطاب به پروردگار می گوید: «قال فَبِعِزَّتِکَ
لَاُغوینَّکُم اَجمَعین اِلّا عِبادکَ مِنهُم المُخلَصین».

+ شاید این پرسش پیش بیاید که آیا این دو مقام مخلِصین و مخلَصین در طول یکدیگر هستند؟

ـ بله اینها در طول هم هستند. یعنی بعد از اینکه انسان مدتی
را اخلاص ورزید، به جایی می رسد که ذاتش خالص شده و خداوند طرف حسابش می
شود و او است که انسان را خالص می کند.

در موضوع توحید ذاتی بحثی است که از آن به احد و واحد تعبیر می شود. به تعبیر دیگر برای توحید احدی واژۀ «Simplicity of God» را به کار برده اند و برای توحید واحدی «The Unity of God» را. خواستم بیشتر درباره این دو تقسیم بشنویم و اصلاً این دو تعبیر به چه معنا است؟

ـ عرض کنم احد یعنی یکی که دو ندارد و واحد یعنی دو هم دارد
و گفته می شود واحد، اثنان و ثلاث و الی آخر؛ اما گفته نمی‌شود احد، اثنان
و... . خب اگرچه برخی چنین گفته اند، اما در مورد خدای تبارک و تعالی، هم
احد به کار رفته است و هم واحد. در جایی می فرماید: «قل هو الله احد».
دربارۀ واحد هم آمده است: «لِمَنِ المُلک الیَوم لِلواحِد القَهار». این
فرق را گفته اند، منتها نکته ای که به نظرم مهم است، این است که اینجا فرق
بینش توحیدی شیعه با سایر فرقه‌های موحد آشکار می شود. این فرق در این است
که وحدتی که ما برای خداوند قائل می شویم، چه اسمش را احد بگذاریم و چه
واحد، با آن وحدتی که دیگران قائل هستند، فرق دارد. آنان وقتی می گویند
خداوند واحد است و یکی است، منظورشان یک عددی در مقابل دو و سه و الی آخر
است؛ اما شیعه مطابق با تعالیم امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) به وحدتی
معتقد است که دو نمی‌پذیرد؛ لذا در نهج البلاغه حضرت می فرمایند:
«الواحد لا بتعبیر العدد: خداوند یکی است اما نه یکیِ عددی». به این وحدت
می گویند وحدت حقۀ حقیقیه. این نظریه از معارف خاص شیعه است.

+ یعنی شیعه به این رسیده است؟

ـ بله. ببینید حضرت جبرئیل هم یکی است. رخش رستم هم یکی
است. وحدت جبرییل دو بَردار است، می تواند هزار تا باشد؛ اما خداوند دو
بَردار نیست و نمی شود دومی را برای او تصور کرد. این وحدت حقّۀ حقیقی از
تعالیم امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) است. این یک به معنای یکتایی است و
جایی برای دو هم باقی نمانده است.

+ آیا از واحد می توان بر نفی ترکیب هم استدلال کرد؟

ـ خداوند مرکب هم نیست. این هم از آن معارف ناب است. بقیۀ
موجودات ممکن است یکی باشند؛ اما همان یکی مرکب از دو چیز است. مثلاً
جبرئیل یکی است؛ اماجبرئیل یک وجود دارد و یک ماهیت. یک هستی دارد. آیا
جبرئیل هست؟ در جواب می گوییم بله هست. یک چیستی هم دارد. هر واحدی در خارج
به وجود و ماهیت تقسیم می شود، جز ذات حضرت باری تعالی که او وجود است و
وجود، چنان‌که گفته‌اند: «ماهیّته انیّته». خداوند حتی در ذهن هم دو چیز
نیست. ترکیب را به ترکیب عقلی، خارجی و مقداری تقسیم کرده اند. بقیۀ
موجودات ممکن است در خارج هم یکی باشند، مثل جبرئیل. ممکن است مجرد باشد و
اعضا و جوارح نداشته باشد؛ اما عقل می تواند برای اینها وجود و ماهیت در
نظر گیرد. خداوند ترکیب مقداری هم ندارد. ترکیب مقداری یعنی داشتن طول و
عرض و عمق. طول و عرض و ارتفاع در جایی است که وجود محدود باشد؛ وقتی
خداوند نامحدود است، این ترکیب مقداری هم برای او معنا نخواهد داشت.

+ در مورد صفات خداوند پرسشی هست که ذهن بنده را هم مشغول
کرده است. متکلمان بیان کرده‌اند رابطۀ ذات خداوند با صفاتش همان عینیت
است. این همانی صفات و ذات را چگونه می توان تصور کرد و عینیت به چه معنا
است؟

ـ در توحید صفاتی ما با سه گزاره روبه‌رو هستیم: اول اینکه
خداوند نه تنها در ذات بی همتا است، بلکه در صفات هم بی همتا است. گزارۀ
دوم این است که خداوند متعال صفاتش عین ذاتش است، برخلاف دیگر موجودات که
صفاتشان از ذاتشان جدا است. سومین گزاره هم این است که صفات باری تعالی عین
هم هستند. پاسخ پرسش شما این است که در مورد موجودات ممکن وقتی می‌گوییم
حسن عالم است در خارج سه حقیقت وجود دارد. یک حسن‌بودن حسن. دوم عالم‌بودن
حسن است. سوم هم نسبت میان حسن و عالم‌بودن. آیا در مورد خداوند متعال هم
می توان این چنین گفت. در مورد حسن می شود بگوییم حسنی رامی‌توان فرض کرد
که عالم نباشد. حتی می توانیم حسنی را تصور کنیم که دیروز عالم بوده؛ اما
امروز دیگر عالم نیست؛ مثلاً امروز ضربۀ مغزی شده باشد؛ اما در مورد خداوند
نمی توان چنین گفت. مثلاً بگوییم آیا می‌شود خداوندیوجود داشته باشد که
عالم نباشد؟ نه نمی شود. اگر عالم نباشد دیگرخدا نیست. از آن طرف عالم
حقیقی هم فقط به خداوند اختصاص دارد و هیچ موجودی غیر از حضرت باری تعالی
عالم حقیقی نیست. پس عالم‌بودن خداوند عینِ الله بودنش است. ذاتعین صفت و
صفت عین ذات است. این دو قابل تفکیک نیست؛ در حالی که در مورد مخلوقات این
کار کاملاً قابل تفکیک است.

+ موضوع دیگر در مسئله توحید توحید افعالی است. بحثی در
توحید افعالی مطرح است به نام رابطۀ فاعلی.این رابطه چگونه تبیین می شود و
چگونه همۀ افعال را می توان به خداوند نسبت داد؟ در مرحلۀ بعد هم این پرسش
مطرح می‌شود که اگر همۀ افعال به خداوند نسبت داده شوند، نقش مخلوقات چگونه
خواهد شد؟ آیا به جبرگرایی دچار نخواهیم شد؟

ـ خب فاعلیت طولی است. در یک سطح و در افقی که علت‌العلل و
فاعل اصلی مطرح است، تمام کارها باید به خداوند تبارک و تعالی نسبت داده
شود؛ اما خداوند مخلوقی را خلق کرده و به او نقش فاعلیت داده است. الان که
شما دارید می نویسد، در یک سطح این قلم است که دارد می نویسد. در یک سطح
بالاتر این دست شما است که قلم را حرکت می دهد تا نوشتن محقق شود. در سطح
بالاتر مغز شما است که به دست دستور می دهد تا حرکت کند و نوشتن را محقق
سازد. بالاتر از آن ارادۀ شما است که به مغز می گوید به دست شما فرمان دهد.
از آن بالاتر هم نفس شما است و اراده معلول نفس است. پس ما می توانیم
نوشتن را به همۀ اینها نسبت دهیم.

+ خب اینجا به جبر کشیده نمی‌شویم؟

ـ نهنمی شویم. شما با اختیار خودتان می نویسد. شما می توانید ننویسد.

+ یعنی همینکه خداوند به ما اراده داده، فاعلیت هم به او نسبت داده می شود؟

خداوند هم فاعل ذات ما است هم فاعل ارادۀ ما. او اراده کرده
که بعضی کارها را ما با ارادۀ خودمان انجام دهیم. اگر این کارها بدون
اراده انجام شود، خلاف ارادۀ خداوند است. او ما را طوری خلق کرده که اراده
داریم و خودش هم اراده کرده که برخی از کارهای ما با ارادۀ خودمان باشد. پس
کارهای ارادی ما در عین حال که از ارادۀ ما نشئت می گیرد، کار خدا است و
ارادۀ او هم به آن تعلق گرفته است، منتها در افقی بالاتر.

+ در بحث توحید افعالی مسائلی زیادی مطرح است که وقت و مجال
این مصاحبه اجازۀ پرداختن به همۀ جوانب آن را به ما نمی دهد. در این میان
برخی موضوعات هستند که امروزه مبتلابه جامعه هستند و باید به صورت جداگانه و
ویژه به آنها پرداخته شود. یکی از این مسائل، موضوع شفاعت و توسل است. ما
چگونه می توانیم این موارد را با توحید عملی جمع کنیم؟

ـ اگر ما فاعلیت متوسلٌ‌الیه یعنی پیامبر و ائمۀ
اطهار(علیهم السلام) و به صورت کلی همۀ شافعان را در عرض خدای تعالی و نقش و
تأثیر او بدانیم، این شرک است و ما نیز آن را قبول داریم؛ اما هیچ شیعه
ایی نیست که نقش پیامبر، ائمه و شافعان را در عرض خداوند بداند، بلکه
شیعیان می گویند خداوند خواسته و دستور داده که «وابتَغُوا الیه الوَسیله».
اگر ما برای ارتباط با او آبرویش را نداریم و خودمان توانش را نداریم، از
وسیله استفاده م‌کنیم. این امری عقلی و اعتباری است و در همۀ دنیا به کار
می رود. در همۀ دنیا از دارو برای درمان استفاده می شود و از غذا برای
سیرکردن. ما به دارو و غذا و ماشین متوسل می شویم. چون نظام، نظام سبب و
مسببی است. خب ائمۀ اطهار(علیهمالسلام)یکی از وسیله های آبروداری ما نزد
خداوند هستند. پس هم عقل حکم می کند، هم نظام آفرینش حکم می کند و هم آیات و
روایات در این زمینه زیاد است. اهلسنت هم این موضوع را قبول دارند. فقط
وهابی ها هستند که یا به اشتباه و یا مغرضانه می گویند شما برای امام تأثیر
استقلالی قائل هستید. خب ما هم می گوییم اگر کسی چنین اعتقادی داشته باشد،
مشرک است؛ ولی هیچ شیعه ای نیست که بگوید حضرت عباس دستگاهی جدای از غیر
خداوند دارد.

+ در این زمینه به نظر می رسد مشرکان نیز بر همین
وسیله‌بودن استدلال می کردند. ظاهراً اینها به خداوندی که الله باشد،
اعتقاد داشند و استدلال می‌کردند که ما بت‌ها را می‌پرستیم تا
«لِیُقَرِبُونا اِلی اللِه زُلفی». خب مشکل اینها چه بود؟

مشرکان دو مشکل داشتند. یکی اینکه برای بت ها تأثیر اسقلالی
قائل بودند. می گفتند خداوند کارها را به اینها واگذار کرده است. در نتیجه
خداوند که رب الارباب است نقشی ندارد. اینها را در کنار خدا دارای نقشی
استقلالی می دانستند. دیگر هم این بود که اینها حرفی می زدند که نه عقل می
تواند آن را قبول کند و نه خداوند گفته است. نه عقل قبول می کند بتی که
بهره ای از شعور ندارد، در زندگی ما تأثیر بگذارد و نه خداوند چنین چیزی
گفته است. پس ببینید چقدر فرق میان اعتقاد ما با آنان است. آنان برای بت
تأثیر استقلالی قائل بودند؛ در حالی که ما چنین اعتقادی نداریم و ائمه را
در طول ارادۀ خداوند می دانیم. دوم هم اینکه آنان کاری را می کردند که
خداوند به آن دستور نداده بود.

+ در آخرین پرسش می خواهم کمی از این تقسیمات توحید خارج
شوم و بحثی ارزش گذارانه درباره توحید از جنابعالی بپرسم. ورای تمام این
سوال‌ها، پرسش بنده این است که ارزش مراتب توحید در چیست و جایگاه ارزششان
چیست و با دانستتن اینها شخص چقدر در مرتبۀ عملی، موحد خواهد شد؟

ـ شرک که نقطۀ مقابل توحید است، دو نوع است: شرک جلی و شرک
خفی. شرک جلی انسان را از دایرۀ دین خارج می کند؛برای نمونه از نظر اسلام،
اگر کسی به توحید ذاتی باور نداشته باشد، به شرک جلی مبتلا است و او را نمی
توان مسلمان دانست. توحید صفاتی در برابر همۀ مراتب شرک خفی قرار دارد. پس
اگر کسی مراحل توحید صفاتی را قبول نداشته باشد، مشرک نیست و نمی توان او
را از دایرۀ دین خارج دانست؛ اما در مقابل توحید افعالی، هم شرک جَلی قرار
دارد و هم شرک خفی؛ مثل اینکه کسی خداوند را خالق نداند، یا برای خالقیت
خداوند شریک قائل باشد. همچنین برای رازقیت و یا ربوبیت خداوند شریک قائل
شود؛ مثلاً بگوید عالَم را هم خدا اداره می کند و هم پیامبرانیا فرشتگان یا
بت ها. اینها از مصادیق شرک جلی است. در توحید افعالی هرچه در مرتبۀ توحید
در ربوبیت و الوهیت باشد شرک جلی است. از این مرحله پایین تر که مراتب
زیادی وجود دارد، مثلاً توحید در محبت، توحید در استعانت، توحید در
مَلِکیت، توحید در مالکیت، توحید در استعانت و این قبیل موارد در برابر شرک
خفی قرار دارند و اگر کسی این مراتب از توحید را باور نداشته باشد، از
دایرۀ دین خارج نیست؛ از این رو اگر بخواهیم حد نصابی برای این موضوع در
نظر بگیریم، می توانیم بگوییم مسئلۀ نظری توحید بر درک عملی ما بسیار مؤثر
است.


مطالب مرتبط