- امام به عهدش وفا کرد. منم باید به عهدم وفاکنم.

وفای به عهد

وفای به عهد

شهید اسدالله اسدی
مدتها بود از درد دست رنج میبرد. چند ماه از مجروحیتش میگذشت.در تمام این مدت دنبال درمان دستش بود. اما حالا بعد از گذشت این همه مدت، نه تنها وضع دستش بهتر نشده بود، بلکه روز بروز بدتر میشد. تا جاییکه گوشت دستش سیاه و فاسد شده بود و دکترها جوابش کرده بودند. دیگر جبهه رفتن هم برایش مانند آرزویی دست نیافتنی شده بود.
حال و روزش تعریفی نداشت، اما با این حال نشاط و سرزندگی اش را از دست نداده بود. گاهی اوقات که دوستان به عیادتش می آمدند سرشوخی و خنده را باز میکردند.
- دستت چطوره اخوی؟
- ای بد نیست. این دستم دیگه درست بشو نیست که نیست.
- تو که نمیخوای بیای جبهه، چرا همه کاسه کوزه ها رو سر این دست بیچاره میشکنی؟
- دستی که درست نشه رو باید از ریشه کندو انداخت دور.
- اتفاقا دکترها هم همینو گفتن...
تا اینکه یکروز از شدت عفونت، تب شدیدی کرد و از حال طبیعی خارج شد. درد امانش را بریده بود. در ان لحظاتی که داشت از هوش میرفت، در دل به حضرت رضا علیه السلام متوسل شد. از اینکه مسئولیتش روی دوش دیگران افتاده بود ناراحت بود. دردل به امام علیه السلام عرض کرد: آقا جون اگه این دست خوب شدنیه که خودتون شفامو عنایت کنید. اگرم خوب نمیشه منو از این درد نجات بدید. نمیخوام سربار بقیه باشم. و از هوش رفت...
در حال بیهوشی صداهایی از اسدالله شنیده میشد. آهسته و آرام با کسی صحبت میکرد. مدام معذرت خواهی میکرد که اطرافش شلوغ است و نمیتواند پذیرایی کند. گاهی هم به این خاطر عذرخواهی میکرد که جلوی پای مهمانش نمیتواند از جا برخیزد.
اورژانس از راه رسید و اسدالله روانه ی بیمارستان شد. آمبولانس در راه بیمارستان بود که بهوش آمد.
- باید برم زیارت امام رضا علیه السلام.
- قبل از هرکاری دکتر باید معاینه ت کنه. وقت واسه زیارت زیاده. تا حالت خوب نشه که نمیتونی بری. الان وقت استراحته.
اما اسدالله پایش را در یک کفش کرده بود که الا و بلا باید بروم مشهد.
حتی مامور اورژانس هم از پس اسدالله برنیامد و او راهی مشهد شد. در عالم خواب آقایی را دیده بود که به عیادتش آمد. پانسمان دستش را باز کرد و فرمود: دست شما شفا یافت. تنها به این شرط که به جبهه بروی...
اسدالله میدانست اشتباه نکرده است. هنوز پانسمان دستش سر جایش بود. اما خبری از درد نبود. با همان دست بسته به زیارت مولا رفت.
- آقا جون! اومدم بگم پای قولی که دادم هستم. من زندگی دوباره مو مدیون شمام. بقیه عمرمو هر طور که شما بخواین، تو هر راهی که شما صلاح بدونید میگذرونم.
زیارتش تمام شد و به خانه برگشت. اولین کاری که بعد از رسیدن به خانه انجام داد باز کردن پانسمان دستش بود. خانواده بی خبر از همه جا ایستاده بودند و او را تماشا میکردند. کاری از دستشان بر نمی آمد. پانسمان باز شد. در کمال ناباوری هیچ اثری از زخم در دست اسدالله دیده نمیشد. آن موقع بود که اسدالله رویای صادقه اش را برای خانواده تعریف کرد.
- امام به عهدش وفا کرد. منم باید به عهدم وفاکنم.
اسدالله پس از چند ماه دوری از جبهه، سر انجام آماده رفتن شد. اما این رفتن با بقیه رفتن هایش تفاوت داشت. دوستانش، فامیل و اهل خانه برای بدرقه اش به ترمینال آمده بودند. مقصد اسدالله مشخص بود. هنگامیکه میرفت، برای لحظه ای ایستاد و به عقب نگاه کرد. با صدای بلندی گفت: اگه ندیدمتون حلالم کنید. دستی تکان داد و برای همیشه رفت. این آخرین جمله ای بود که از اسدالله شنیدند. او قدم در راهی گذاشت که میدانست برگشتی ندارد. اسدالله رفت و مدتی بعد پیکر بی جانش که گواه وفای به عهدش بود به آغوش خانواده و دوستانش بازگشت.


مطالب مرتبط