وقایع نورالهداییه 12؛ شفاهی بپرسید

نزدیک‌های ظهر بود. مناظره امام‌رضا در سریال ولایت عشق را می‌شنیدم. چند روزی بود پایگاه آداب زیارت آن را پخش می‌کرد. غرفه نورالهدی جایی قرار داشت که پرده نمایش را نمی‌دیدم؛ اما صدا را می‌شنیدم. انگار هزار بار هم که بشنوم، باز هم دلم برای هزارویکمی‌اش پر می‌کشد. کاش از مسئول پایگاه تشکر می‌کردم.

امیرحسین و فرهاد وارد اتاق نورالهدی شدند. می‌خواستند عضو شوند و در کنارش، کتابخوانی هم شرکت کنند. به‌نظرم باید کلاس سوم یا چهارم می‌بودند. به یکی کتاب مهمان امام را دادیم و به دیگری آفتاب خراسان را.

آن روز زحمت مسابقه کتابخوانی با خانم اسحاق‌نیا بود.

خواندند و آمدند.

- خانم می‌شه شفاهی بپرسین؟ ما هنوز بلد نیستیم بنویسیم.

- چرا پسرم؟! کلاس چندمی شما؟

- اول.

یک سروگردن از تمام کلاس اوّلی‌هایی که دیده بودم، قدبلندتر بودند.

- با کی اومدین حرم؟

- تنهایی، خودمون اومدیم، با بی‌آرتی.

- خونه‌تون کجاست؟

خانه امیرحسین گوهری خیابان وحید 11 بود و خانه فرهاد جعفری خیابان کافی. به‌حساب من، نیم‌ساعتی از حرم تا خانه بچه‌ها فاصله بود.

به این فکر مي‌کنم اگر من بچه کلاس اوّلی داشته باشم، اجازه می‌دهم تنها بیرون برود یا نه؟

چقدر آرام بودند این پسرها. می‌توانی متانت را در چهره‌هایشان ببینی.

خانم اسحاق‌نیا که خودشان هم معلم کلاس اول‌اند، چند سؤال شفاهی پرسیدند. بچه‌ها 20 گرفتند و راهی غرفه مهدویت شدند.

دعا می‌کنم هدیه‌ای که در پایان به آن‌ها می‌دهند، کتاب مهمان امام نباشد. به‌نظرم جالب نیست همان کتابی را که خوانده‌اند، دوباره هدیه بگیرند. کاش پایگاه فکری به حال این موضوع می‌کرد. کاش این‌قدر هدیه تکراری و تکراری در قسمت‌های مختلف، به بچه‌ها نمی‌دادیم.



مطالب مرتبط