داستان کودکانه یک عملیات مهم

يك عمليات مهم

يك عمليات مهم

قصه ما در مورد حامده، بچه اي كه ساكن شهر دوردورا بود. پشت كوه ها شهري بود به اسم دوردورا كه يه مريضي عجيب به اسم كرونا اومده بود سراغشون، مردم شهر زندگي هاشون عوض شد. اون ها تصميم گرفته بودن كمتر از خونه بيرون برن. حامد يه داداش كوچولو داشت كه عاشق بازي تو پارك سر كوچه بود و از وقتي تصميم گرفته بودن ديگه بيرون نرن خيلي بهونه مي گرفت.

حامد مي‌‌‌‌‌ديد كه مامان و باباش كار دارن و نمي‌تونن هميشه به داداش كوچولو برسن. حامد همينطور كه داشت فكر مي كرد چطور به پدرومادرش كمك كنه خوابش برد، خواب ديد يه پيرمرد مهربون بهش گفت ويروساي بدجنس كمين كردن كه داداشتو و بابا و مامانت رو مريض كنن، و فقط تويي كه مي‌توني نجاتشون بدي. حامد از خواب پريد و نمي‌دونست بايد چطور اين كار رو بكنه.

نشست و با خودش نقشه اي كشيد، نقشه حامد سه مرحله داشت: اول اينكه تا مي‌تونم با داداشي بازي كنم و خسته بشه و نخواد بره بيرون، دوم اينكه براي داداشم داستان هايي بسازم از وسايل توي خونه تا سرگرم بشه و خونه رو دوست داشته باشه. و آخر اينكه يه گوشه خونه با رخت خواب پارك بسازم و هر وقت داداشم پارك خواست بريم اونجا و بازي كنيم.

حامد از وقتي اين عمليات مهم رو شروع كرد، پدر و مادرش خيلي خوشحال شدن، چون ديگه داداش كوچولو بيكار نبود كه بخواد گريه كنه و بيرون نرفتن و مريض نشدن و بعد از چند روز ويروس كه ديد داداش كوچولو تو پارك نمياد از بين رفت و دوباره همه چي خوب شد.

کریمی


مطالب مرتبط