پدرموشکیبراساس زندگینامه شهید حسن تهرانی مقدمژنرال روسی، دستی به صورت بی مویش می‌کشد. با مقام کناردستی‌اش پچ پچی می‌کند و بعد، چند کلمه خطاب به حاج حسن حرف می زند....

پدر موشکی

پدر موشکی


پدرموشکی
براساس زندگینامه شهید حسن تهرانی مقدم
ژنرال روسی، دستی به صورت بی مویش می‌کشد. با مقام کناردستی‌اش پچ پچی می‌کند و بعد، چند کلمه خطاب به حاج حسن حرف می زند. زنِ مترجم، نگاهش را به حاج حسن می‌دوزد و می‌گوید: «ژنرال بسیار مایل هستند که همکاری صمیمانه ای با کشور ایران داشته باشند. اما موشکی که به آن اشاره کردید از سلاح‌های استراتژیک کشور روسیه است. این تکنولوژی فقط در اختیار روسیه است و ما از فروش این موشک به شما معذوریم.» با این جملات، انگار آب سردی روی سر هیئت ایرانی ریخته می‌شود. همگی به هم نگاه می‌کنند و بعد، به حاج حسن که خیره توی چشم‌های ژنرال روسی به حرف می‌آید: «علت درخواست ما از شما، فرصت کم و جنگی است که دچارش شده‌ایم؛ وگرنه ساختن این موشک کار محالی نیست. ما این موشک را خواهیم ساخت!» زن دهانش باز مانده. موهای طلایی‌اش را از توی پیشانی‌ کنار می‌زند و با تردید، حرف‌های حاج حسن را برای ژنرال ترجمه می‌کند. پوزخندی گوشه لب ژنرال می‌نشیند.
***
حاج حسن خودکارش را می‌کوبد روی میز. بلند می‌شود و هی عرض اتاق را می‌رود و می‌آید. الهام با سینی چای وارد می‌شود. لیوان چای را روی میز می‌گذارد و به حاج حسن نگاه می‌کند. می‌گوید: «درست نشد؟»
_امروز توی تستِ موشک، اختلال به وجود آمد! نمی‌دانم مشکل از کجاست!
الهام آهی می‌کشد و روی صندلیِ پشتِ میز می‌نشیند. می‌گوید: «زینب اسمت را گذاشته باباموشکی! از خواب و خوراک افتاده‌ای! مریض می‌شوی! چند روز بگذارش کنار!»
_نمی‌توانم وسط جنگ به راحتی خودم فکر کنم.
الهام ناامیدانه بلند می‌شود تا برود. حاج حسن یکدفعه می‌ایستد. رو به الهام می‌کند و می‌گوید: «چمدان‌ها را ببند! می‌رویم مشهد!» الهام لبخند می‌زند.
_به روی چشم!
***
حاج حسن توی راهروی هتل می‌دود، در اتاق‌شان را با عجله باز می‌کند و داخل می‌شود. زینب می‌دود طرفش و می‌گوید: «بابا! نقاشی‌ام را ببین! گنبد کشیده‌ام!» حاج حسن دفتر را می‌گیرد و با لبخند نگاه می‌کند. دستی به سر زینب می‌کشد و می‌گوید: «آفرین! دخترم، دفترت را به بابا قرض می‌دهی؟!» الهام از جلوی تلویزیون بلند می‌شود و جلو می‌آید. می‌گوید: «قبول باشد! چه عجب امروز شما آمدی دیدن ما! هر روز ما باید می‌آمدیم حرم، دیدن شما!» حاج حسن می‌دود سمت میز شیشه ای وسط اتاق. می‌گوید: «چیزی نگو الهام! از سرم می‌پرد!» و پای میز می‌نشیند و شروع می‌کند به کشیدن خطوطی توی دفتر. الهام و زینب بالای سرش می‌ایستند. حاج حسن خودکار را کنار می‌گذارد و با رضایت به دفتر نگاه می‌کند. می‌گوید: «چمدان‌ها را ببند الهام! برمی گردیم!»
***
دعای توسل تمام شده. همه اطراف موشک جمع شده‌اند. حاج حسن دست‌هایش را می‌کشد سمت آسمان و می‌گوید: «خدایا! ما نمی‌خواهیم مردم عراق را بکشیم. ما می‌خواهیم بعثی‌ها را از بین ببریم که هم ما و هم مردم عراق را می‌کشند. خدا! این موشک را به باشگاه افسران ببر!» و بعد به نیروها آماده باش می‌دهد. همگی عقب می‌روند. موشک به سمت عراق شلیک می‌شود. همه می‌دوند سمت قرارگاه. حاج حسن رادیو را روشن می‌کند. موج آن را روی بی بی سی تنظیم کرده‌اند که اخبار لحظه به لحظه جنگ را مخابره می‌کند. صدای ترانه ای که دارد از رادیو پخش می‌شود توی اتاق می‌پیچد. نفس‌ها توی سینه حبس شده. اگر خبری نشود، یعنی که موشک به هدف نخورده. یکدفعه صدای ترانه قطع می‌شود. زن مجری می‌گوید: «به خبری که هم اینک به دستمان رسیده توجه کنید. لحظاتی قبل، موشکی باشگاه افسران بغداد را منهدم کرد. تعداد زیادی از افسران حاضر در آنجا کشته شدند...»
اعظم عظیمی


مطالب مرتبط