داستان کودکانه بازی کردن پیامبر با کودکان و اهمیت دادن به کودکان

پیر گردو

پیر گردو

احسان عاشق بازی کردن با گردو بود و همیشه دوست داشت یک گردو داخل اتاقش باشد . یک شب احسان خواب دید که گردویش او را دعوت کرده است که با هم بروند خانه پدربزرگ گردوها که اسمش " پیرگردو " بود . آن شب همه ی میوه ها آمده بودند خانه ی پیرگردو و پیر گردو داشت برای همه شان یک داستان مهم تعریف می کرد . پیر گردو گفت :

از پدر پدر بزرگم شنیدم که یک روز که پیامبر می خواستن برن مسجد ، بچه ها از پیامبر می خوان که اگه می شه باهاشون بازی کنن . با اینکه همه ی مردم توی مسجد منتظر پیامبر بودن . پیامبر نتونست به بچه ها نه بگه و شروع کرد باهاشون به بازی کردن . مردم نگران شده بودن و دیدن پیامبر خیلی دیر کرده . بلال وقتی اومد دنبال پیامبر ، دید پیامبر توی کوچه بچه ها رو روی کولش سوار کرده و سواری می ده . بلال خواست به بچه ها بگه برین و مزاحم پیامبر نشین که پیامبر گفت " نه بلال ف برو خونه برو خونه ببین چیزی پیدا می کنی برای بچه ها بیاری . "

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم ) گردوها رو گرفت و به بچه ها گفت : شترتون رو به هشت گردو می فروشین ؟)

بچه ها هم گردوها رو گرفتن و خوش حال گردوبازی کردن و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم ) رفتن به سمت مسجد .

احسان بعد از شنیدن این داستان ، تازه فهمیده بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم ) چقدر با بچه ها مهربان بود .

کریمی


مطالب مرتبط