درباره «ضامن آهو»، سه گزارش تاريخى آمده است.

چرا به امام رضا(ع) «ضامن آهو» مى‏ گويند؟

چرا به امام رضا(ع) «ضامن آهو» مى‏ گويند؟

درباره «ضامن آهو»، به سه گزارش تاريخى ذیل می توان اشاره ‏كرد:

1. امام پس از ورود به نيشابور دستور ساخت حمام، حفر قنات و ساخت حوض آب را در جوار مسجد صادر کردند که اين مكان به گرمابه رضا (عليه ‏السلام) شهرت يافت. در آنجا ماده آهويى [از دست شکارچی] به آن بزرگوار پناه آورد. به اين مصرع از شعر ابن حماد شاعر توجه كنيد: «الذی لاذَ بِهِ الظبیةُ و القومُ جلوسٌ...؛ كسى كه آهو بدو پناه برد در حالى كه مردم نشسته بودند...».(1)

2. شخصى بنام عبدالله كه زيدى مذهب بود واعتقادى به امامت امام رضا (عليه ‏السلام) نداشت، مى‏ گويد: همراه امام بوديم و در صحرا گله آهويى پيدا شد ناگاه آن سرور به يك بچه آهويى اشاره كردند، ديديم فوراً آن بچه آهو آمد تا مقابل آن حضرت ايستاد و امام دست مرحمت بر سر آن بچه آهو كشيدند و او را به غلام خود سپردند. در آن حال، بچه آهو مضطرب شد و خواست به چراگاه خود برگردد. آن حضرت سخنى با آن بچه آهو فرمودند كه ما نفهميديم، لكن بچه آهو آرام گرفت و از اضطراب افتاد!

چون اين پيش آمد، آن حضرت به من فرمودند: «آيا ايمان نياوردى؟ يعنى پس از ديدن اين معجزه، به امامت من اعتقاد پيدا نكردى؟» عرض كردم: «چرا اى آقاى من. تويى حجت خدا و من توبه مى کنم به سوى خدا از اينكه تا حال قائل به امامت تو نبودم». آنگاه آن حضرت به آن بچه آهو فرمودند: «اينك برو به سوى چراگاه خود». آن بچه آهو شروع كرد به گريه كردن و ديديم اشك از چشمان او جارى شد و خود را به آن جناب مى ‏ماليد. آنگاه آن حضرت رو به من كردند و فرمودند: «آيا مى‏دانيد اين بچه آهو چه مى‏گويد؟» عرض كردم: «خدا و پسر پيغمبرش داناترند» فرمودند مى‏گويد:

«چون مرا به جانب خود خواندى و من اطاعت كرده و به خدمتت آمدم، اميد داشتم كه از گوشت من تناول فرمايى، اما حال كه مرا مرخص فرمودى، من گريان و محزونم كه قابل نبودم از گوشت من بخورى تا به آن فيض برسم».(2)

حاکم رازی، دوست ابی جعفر عتبی می گوید: ابو جعفر عتبی مرا به نزد منصور بن عبدالرزاق فرستاد و چون روز پنجشنبه بود، از او اذن خواستم که به زیارت حضرت رضا علیه السلام بروم. گفت : «بشنو برای تو در امر این مشهد و زیارتگاه چیزی بگویم». آنگاه گفت : «من در ایام جوانی نادان بودم و بر زوّار و اهل این مشهد آزار می رساندم و راه را بر زوّار آن می بستم و متعرّض زائران می شدم و آنان را برهنه می کردم و اموالشان را می ربودم. روزی به شکار رفته بودم و آهویی دیدم و تازی(سگ شکاری) خود را پی آن فرستادم و پیوسته آن تازی او را تعقیب می کرد تا این که آهو به داخل محیط آن مشهد پناه برد و ایستاد. تازی نیز مقابل آن ایستاد و نزدیک آن نمی رفت و من هرچه می کردم که سگ نزدیک به آن شود، نمی شد.

وقتی آهو از جای خود حرکت می کرد، تازی آن را دنبال می کرد تا آهو داخل صحن شد. تازی در همان موضع ایستاد و داخل نشد، پس آهو داخل حجره ای از حجره های صحن مقدس رفت و من به صحن داخل شدم و آهو را ندیدم. از ابو نصر قاری پرسیدم: آهویی که الان داخل صحن شد کجا رفت؟ گفت : آن را ندیدم. به مکانی رفتم که آهو داخل آن شده بود. پِشک و اثر آمدنِ او را دیدم؛ اما خود او را ندیدم. با خدا عهد کردم از آن پس، زوّار را اذیت نکنم و متعرض آنان نشوم، مگر برای کار خیر و رفع حاجتشان.

پس از آن، هر گاه برای من مشکلی روی می داد، به زیارت آن حضرت می رفتم و در آن جا دعا و ناله می کردم و حاجت خود را از خداوند می خواستم و خداوند حاجت مرا مرحمت می فرمود. در آن جا از خدا خواستم به من پسری عنایت فرماید. دعایم مستجاب شد و پسردار شدم؛ اما وقتی به حد رشد و بلوغ رسید، او را کشتند. باز به مشهد رفته و از خداوند خواستم پسری به من روزی کند. خداوند برای بار دوم، فرزند پسر به من عطا فرمود. تا کنون در آن جا هر حاجتی از خوا نخواسته ام، جز این که خداوند به من عطا فرمده است و این آن چیزی است که برای من، از برکت این مرقد مطهر که خداوند بر ساکنش درود فرستد به ظهور رسیده است».(3)

علی کفشگر فرزقی

منبع:

وصف آفتاب، ولادت تا شهادت امام رضا علیه السلام، ص 28(پرسمان رضوی 1)

-------------

پی نوشت:

1. المناقب، ج4، ص 348.

2. راوندی، الخرائج، ج 1، ص 365؛ بحارالانوار، ج 49، ص 52 و 53.

3. عیون اخبارالرضاعلیه السلام، ج 2، ص 285.


مطالب مرتبط