چمران به روایت خودش

نگاهی گذرا به زندگی وخاطرات شهید چمران امروز چندمین روزی است که صفحه کاغذم سفید است و هنوز کلماتی را برای توصیف "تو" پیدا نکرده ام، تویی که عده ای...

چمران به روایت خودش

نگاهی گذرا به زندگی وخاطرات شهید چمران

امروز چندمین روزی است که صفحه کاغذم سفید است و هنوز کلماتی را برای توصیف "تو" پیدا نکرده ام، تویی که عده ای در وصفت گفته اند که او جمع اضداد است! تویی که برخلاف جریان زمانت شنا کرده ای! تویی که همیشه شاگرد اول مدرسه و دانشگاه بوده ای! تویی که در تمرینات نظامی بهترین بودی و تویی که شاگرد اول مدرسه عشق بودی و همه در تعبیر نیایش هایت مانده اند! در تعبیر واژه های آتشینی که از قلبت شعله می کشید و در نیمه های شب تا عمق کهکشانها پیش می رفت و مانند شهاب سنگی آسمان ها را روشن می کرد! آری، از تو گفتن دشوار است و اگر کسی پیدا شود که توانایی وصف تو را با این قلم ضعیف و ناتوان و این صفحات کوتاه داشته باشد، بازهم دشوار است! چراکه از تو شنیدن دشوار است! از تو شنیدن برای ما مردم دشوار است، انقدر دشوار که ممکن است با خواندن خاطرات کودکی ات، تو را انکار کنیم، چراکه هیچ کدام از فرزندان ما این چنین نیستند، از تو شنیدن دشوار است آنچنان دشوار که اگر کسی پیدا شود و در حد بضاعتش تو را توصیف کند به او متعصب می گویند! زیرا گمان ما این است که چنین فردی با این ویژگی ها و خصوصیات وجود ندارد و این توصیفات از تعصبات شخصی و اغراق های درونی افراد سرچشمه می گیرد!! شاید بهتر این باشد که از تو نگوییم و نشنویم و تو را به صفحات تاریخ بسپاریم و فقط گاهی از تو یادی کنیم و در تقویم ها سالگرد شهادتت را با خط سرخ بنویسیم و بعضی از بزرگراه ها و خیابان ها و کوچه ها را به یاد تو و خاطرات تو نامگذاری کنیم! و برای اینکه نشان دهیم چقدر به تو افتخار می کنیم، نام تو را با خط درشت بر سر در دانشگاهی بنویسیم! و گاهی هم برای نشان دادن تو به نسل جوان، دو سه روز از زندگی ات را بسازیم و بر روی پرده بزرگ سینما پخش کنیم، هر چند که صفحه سینما هرچقدر هم که بزرگ باشد بازهم نمی تواند تصویر تو را به صورت کامل وشفاف نشان دهد، اما مگر می شود از تو نگفت و نشنید؟ مگر می شود تو را فراموش کرد و از یاد برد؟ شاید از تو نشنیدن برای عده ای آسان باشد چراکه گوش دلشان به نام تو و صدای تو عادت نکرده و چشمشان به نگاه تو و چشمان آسمانی تو گره نخورده و طاقچه دلشان هیچ گاه رنگ قاب عکس تو را ندیده باشد، اما از تو نگفتن و از تو نشنیدن برای من دشوار است و ممکن است در این بازار یوسف فروشی، من تنها کسی باشم که هر سال این روزها دلش به یاد تو سیاه پوش می شود و بغضی سنگین گلویش را می خراشد و اشکی لطیف گوشه چشمش را نمناک می کند، و حتی اگر هم اینطور باشد، بازهم نمی توانم سکوت کنم و سالگرد سرخ شهادتت را ندبه نکنم و به یادتت نباشم و برای سبک شدن روح خودم و برای تجدید پیمان عشقی که سالهاست با تو بسته ام و برای پیدا کردن بهانه از تو گفتن و از تو شنیدن، نامت را با بلندترین صدای دلم و بلندترین آواز خوش قلبم فریاد نکنم، من بازهم از تو می گویم و می نویسم اما نه از نیایش های پرشورت و نه از خاطراتی که برای ما غیرعادی است و باعث انکار تو می شوند بلکه تنها چند سطر از زندگی شخصی ات را در کلام جاری می کنم، شاید در این میان فریاد کننده ای پیدا شود و با من هم صدا شود.

زندگی نامه

مصطفی عزیز:

برای نوشتن زندگی نامه ات هیچ کسی لایق تر و سزاوارتر از خودت نیست و برای همین در این مقال، تولد، دوران تحصیل، دانشگاه و فراز و فرود های زندگی ات را از زبان زیبای خودت وبا گوش سپردن به صدای دلنشین ات می نویسم و ای کاش به جای دستان من، دستان آسمانی تو و خط زیبایت نوشته ام را تکمیل می کرد:

تولد

عده ای هستند که فکر می کنند من خارجی هستم یا حتی کسانی هستند که بی شرمی را به انجا رسانده اند که می گویند فلان کس آمریکایی است! اما من متولد 1311 هجری - شمسی در تهران هستم و دوران ابتدایی ام را در مدرسه انتصاریه در خیابان بوذر جمهری به سرآورده ام و مدرسه متوسطه را در دارلفنون تا سال چهارم متوسطه گذراندم و پنجم و ششم را در دبیرستان البرز بودم و بعد از آن به دانشکده فنی دانشگاه تهران رفتم و در سال 1336 فارغ التحصیل رشته الکترومکانیک از دانشکده فنی دانشگاه تهران شدم.

نمره 22

از مدرسه ابتدایی و تا دارلفنون و دبیرستان البرز و دانشگاه تهران همه جا شاگرد اول کلاس خود و مدرسه خود بودم و شاید بعضی از دوستان شنیده باشند که در دانشکده فنی دانشگاه تهران در سال سوم جناب مهندس بازرگان استاد ترمودینامیک نمره 22 به من داده است یعنی دو نمره بیشتر از نمره 20 با علم به اینکه او استادی بسیار سخت گیر و از نظر نمره بسیار نمرات کمی می داد و شاید در دورانی که دانشکده فنی تهران را می گذراندم هیچ کس معدل او به این اندازه و بیش از 18 نبوده است.

مبارزات در تهران

از نظر سیاسی از اولین روزهایی که بعد از شهریور 1320 یک مقدار آزادی نسبی داده شده بود و گروه های مختلف فعالیت می کردند، جناب بازرگان و آیت الله طالقانی، و عده دیگری از متفکران انجمن اسلامی دانشجویی را پایه گذاری کردند و من پانزده ساله بودم که همراه برادرم که دانشجو بود در این انجمن ها شرکت می کردم و به قول عده ای ما نوچه آیت الله طالقانی بودیم. خیلی خوب به یاد دارم که شهید مطهری برای جلسات متعدد، منطق و فلسفه درس می داد و درسهای او را هنوز به خاطر دارم، مبارزات فکری زیادی در انجمن اسلامی وجود داشت و تا اوج نهضت ملی شدن نفت ادامه داشت ما هم در این مبارزات شاید از پیش قراوالانی بودیم که به نمایندگی از مدرسه خود و کلاس خود در آنها شرکت می کردیم و در کمترین تظاهراتی بود من حضور نمی داشتم و همیشه هم در صف جلو در مقابل تانک ها و رگبار گلوله ها پیش قدم بودم و خاطره های بسیار زیادی از این دوران دردناک در ذهن من باقی مانده است ولی در تمام این زد و خورد ها یا درگیری ها یا خواست خدا بود که مرا نجات دهد یا به علت فرزی و سرعت دویدن هیچ وقت دستگیر نشدم.

خاطراتی از دوران مبارزات در ایران

یادم هست روز 30 تیر که من حلقه ارتباطی دانشگاه و عده ای از دوستان بازاری ام بودم و با دوچرخه ام به طرف دانشگاه تهران می رفتم، آنقدر سریع می رفتم که از هر تاکسی و ماشینی در تهران سریعتر حرکت می کردم و هنگامی که از خیابان ناصر خسرو به پایین می امدم دیدم یک عده سرباز با سرنیزه دارند حرکت می کنند و یک عده از مردم هم در مقابلشان در حال فرار هستند و برای من که سوار دوچرخه بودم، بازگشت و فرار به هیچ وجه ممکن نبود و تصمیم گرفتم با همان سرعت و متانتی که دارم ادامه دهم و ادامه هم دادم و وقتی رسیدم این سربازان صفشان را قشنگ باز کردند در حالیکه داشتند دیگران را می زدند و من هم از میان صفشان گذشتم و آنها دوباره صفشان را بستند و ادامه دادند! اینکه آنها یک سرنیزه به من نزنند ومرا به زمین نیندازند، برای من غیرقابل تصور بود و این واقعا خواست خدا بود.

ماموریت

یکی از ماموریت هایی که در آن روزگار برعهد من گذاشته می شد حمل روزنامه های سری به دانشگاه بود که اگر یکی از انها را در جیب یا کیف کسی پیدا می کردند، دیگر سرنوشتش معلوم نبود، سال دوم دانشگاه بودم و دم در دانشگاه پلیس جیب ها و کیفها را می گشت و بردن روزنامه ها به مقدار زیاد به داخل دانشگاه کار محالی بود ولی از انجایی که من شاگرد اول دانشگاه تهران بودم و استادان دیگر مرا را خیلی احترام می کردند و خیلی دوست داشتند با دوچرخه ای که داشتم، به جای اینکه از در کوچک دانشگاه پیاده وارد شوم از در بزرگ دانشگاه در حالیکه کیفم پر از اعلامیه بود با یک ویراژ به سرعت وارد دانشگاه می شدم و قبل از آنکه دربان سرش را بلند کند به سرپیچ رسیده بودم و آن هم نگاه می کرد و من را می شناخت و نوچه دانشگاه فنی جرات نمی کرد بگوید برگرد کیفت را بگردم و به این ترتیب وارد دانشگاه می شدم.

علت مهاجرت به امریکا

من جزو شاگردان بورس بودم و به این وسیله در 1936 برای ادامه تحصیل روانه امریکا شدم و قبل از رفتن به امریکا نیز یک سال در دانشکده فنی تدریس می کردم و بعداز ظهر ها را نیز در شرکت "یاد" که یازده استاد اخراجی دانشگاه هم آنجا کار می کردند کارهای تاسیساتی می کردم از پروژه هایی که روی آن کار کردم یکی مجلس سنا و دیگری وزارت دارایی است. در امریکا نیز یک سال در تگزاس دوره فوق لیسانس خود را در رشته الکتریسیته(برق) گرفتم و بعد از یکسال به دانشگاه برکلی کالیفرنیا منتقل شدم و در مدت سه سال دکترای خود را در رشته فیزیک اتمی و الکترونیک از دانشگاه برکلی امریکا دریافت کردم، با انکه هنگامی که وارد امریکا شدم زبان انگلیسی هم نمی دانستم چون در دانشگاه تهران و در دبیرستان فرانسه خوانده بودم و انگلیسی نمی دانستم و شاید تا شش ماه که در کلاس می نشستم حرف استاد را نمی فهمیدم و داستان های شورانگیزی از این دوران دارم.

خاطراتی از دوران تحصیل در تگزاس و امریکا

یک بار به یاد دارم استاد آمد و گفت هفته دیگر ساعت فلان به بازدید می رویم ولی من نفهمیدم چه گفت! هفته دیگر سرکلاس آمدم و دیدم کسی نیامده است تا آخر کلاس یکه و تنها سرکلاس نشستم و بعد فهمیدم که بله بچه ها رفته اند شهر دیگری برای بازدید تاسیسات! به هرحال روزگاری بود اما با تمام این احوال تمام نمراتم در آنجا A شد یعنی 100 یا همان بیست خودمان. و به همین علت به دانشگاه کالیفرنیا که بزرگ ترین دانشگاه دنیاست رفتم و من نه تنها در آنجا پذیرفته شدم بلکه در آنجا کار می کردم و برای آنها تحقیق می کردم و در مقابلش حقوق دریافت می کردم تا جایی که در اثر مبارزات سیاسی بورس دولتی من قطع شد که البته این افتخار من بود و بعد از آن از پولی که دانشگاه برکلی به من می دادند ارتزاق می کردم تا درسم تمام شد و باز تمام کردن دوره دکتری در مدت سه سال از چنین دانشگاه بزرگی کار سخت و عجیبی بود اشتغال در امریکا

بعد از تمام شدن دکتری به لابراتوار بل لب که جزیی از بزرگترین شرکت های امریکایی است به نیوجرسی رفتم و آنجا جایی بود که واقعا بزرگترین تحقیقات روز دنیا انجام می شد، بیش از 5000 دکتر و عده زیادی از کسانی که جایزه نوبل داشتند در آنجا تحقیق می کردند و واقعا باید بگویم که استادان دانشگاه برای اینکه چیزی یاد بگیرند به این آزمایشگاه می آمدند و یک یا دو یا سه سال کار می کردند تا بعد که به دانشگاه بر می گردند از این تجارب در تدریس استفاده کنند.همچنین این آزمایشگاه جایی بود که اولین قمر مصنوعی ساخته شد. که اولین پروژه من بود و من با عده زیادی از اساتید روی آن کار می کردم و پروژه های بسیار بسیار آموزنده ای آنجا بود که یکی از پروژه ها راداری بود که آمریکا در الاسکا قرار داد تا هر پرنده ای که در بالای روسیه قرار داشت را بتواند کشف کند و این رادار از ده هزار رادار ترکیب شده بود و من تا زمانی که تصمیم گرفتم از امریکا خارج شوم در آنجا کار می کردم.

علت خارج شدن از امریکا

بعد از جنگ 1967 بین عرب و اسراییل، تهمت و افترا وسرشکستگی عرب و به طور کلی اسلام به حدی بود که برای من قابل تحمل نبود به هر مسلمانی اهانت می کردند و گاه گاهی اتفاق می افتاد که در یک آزمایشگاهی که شاید عده زیادی از بزرگان و دانشمندان جمع شده بودند ساعتها باهم جنگ و جدال سیاسی داشتیم چه در مورد فلسطین و چه در مورد ویتنام بنابراین دیگر برای من قابل تحمل نبود که در لابراتورهای بزرگ امریکایی تحقیق کنم از خانه و زندگی و امکانات بسیار زیاد و دوستان و همه چیز برخوردار باشم و بنابراین تصمیم گرفتم امریکا را ترک کنم.

چرا لبنان؟

به خاطر یک سری مبارزات سیاسی امکان بازگشت به ایران عملی نبود وحتی قرار بود من به تهران بروم و ماشینی خریدم و با زن و بچه، حتی تا عراق هم آمدم اما از ایران به ما خبر دادند که پرونده ات در ایران آنقدر سنگین است که اگر به ایران بیایی سرت را زیر آب خواهند کرد! بنابراین بهتر است که برگردی و به همین علت بود که به لبنان رفتم و مدت هشت سال بود که در جنوب لبنان بودم و بعد از پیروزی انقلاب ایران توانستم به ایران بیایم.

ایران، جنگ تحمیلی و خاطره ای از فتح سوسنگرد

در جریان فتح سوسنگرد نیروهای ما از سه طرف پیش می رفتند و ما به یک کیلومتری سوسنگرد رسیده بودیم که گرد و خاکی از رودخانه کرخه به چشم خورد و با دوربین متوجه شدیم که مقدار زیادی تانک و نفربر به سمت ما پیش می آیند ولی تمام مهمات ما دو آرپیجی و سه گلوله بود! با اینحال یکی از جوانان را به جلو فرستادم و او یکی از تانک ها را هدف گرفت و ان را منفجر کرد و عده ای از داخل تانک خارج شدند و پا به فرار گذاشتند و ناگهان یک تانک دیگر به سرعت به سوی ابوحمیزه کشیده شد و این از نظر تاکتیکی یعنی محاصره! به همین دلیل فریاد زدم و از جوان خواستم این تانک را منهدم کند و چون با فاصله دور، تانک را هدف گرفت اصابت نکرد و به این ترتیب ما محاصره شدیم. در اینجا بود که فکر کردم من مسولیت جان این جوانان را برعهده دارم و باید آنها را نجات دهم که اسیر نشوند و به انها دستور عقب نشینی دادم و ولی خودم به سمت سوسنگرد حرکت کردم، برای جلب نظر دشمن واینکه به طرف من بیایند و من آرزو می کردم در این نبرد تنها باشم و کسی به سراغ من نیاید ولی یکی از جوانان پرشور که محافظ شخصی من بود مرا رها نمی کرد و به دنبالم آمد و فریاد من هم بر او اثری نداشت! همینطور که پیش رفتیم سومین نفر هم به ما پیوست، که راننده وزارت دفاع من بود و سه نفری به سمت سوسنگرد حرکت کردیم و دیدم که چنگال دشمن به سمت سوسنگرد منحرف شده است و دوستان ما به راحتی از چنگال عراقی ها خارج می شوند. رگبار گلوله را به سوی تانک ها گشودم و عجیب آنکه تانک ها فورا گریختند اما خمپاره ای به سمت ما پرتاب کردند که یکباره احساس کردم قطعه ای سنگین به پایین پای من اصابت کرد و دیدم خون فوران می کند ولی جای فکر نبود و خود را آماده جنگ کردم و یک تنه با جمعی از تانک ها و سربازان کفر روبرو شدم لحظه ای تردید به دل ندادم و درحالی که رگبار گلوله در اطراف من می بارید من نیز به چهار طرف تیراندازی کردم و سربازان کفر را برخاک ریختم و آنها هم با اضطراب شدید پا به فرار گذاشتند و آنقدر نزدیک شدم که دیدم سربازان عراقی در فاصله ده متری من هستند و باز رگبار گلوله را به سوی آنها بستم! و عده ای بر زمین ریختند و در همین موقع کامیون دیگری به سمت من آمد که دوباره تیراندازی کردم و ده پانزده نفر از انها هم پا به فرار گذاشتند و به این ترتیب ماشین آنها را که مهمات جنگی بود به غنیمت گرفتیم و سوسنگرد را نجات دادیم و با همان ماشین به سمت بیمارستان منتقل شدیم.

رقص مرگ(اخرین دست نوشته قبل از رسیدن به محل شهادت)

ای حیات ! با تو وداع می کنم ، با همة مظاهر و جبروتت، ای پاهای من ! می دانم که فداکارید ، و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آیید، اما من آرزویی بزرگتر دارم ... به قدرت آهنینم محکم باشید... ای دست های من قوی و دقیق باشید، ای چشمان من تیزبین باشید، ای قلب من ! این لحظات آخرین را تحمل کن، به شما قول می دهم که پس از چند لحظه همة شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید . من چند لحظة بعد به شما آرامش می دهم، آرامشی ابدی، چه این لحظات حساس وداع با زندگی و عالم لحظات لقای پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ باید که زیبا باشد.

بازهم بوی تو اینجا پیچید و جای تو خالی ماند...

مطالب مرتبط
دیدگاه خود را ارسال کنید
تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است.
ویژه ها
عید در حرم امام رئوف

عید در حرم امام رئوف

9224

عید در حرم امام رئوف


عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

8634

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز حرم مطهرامام رضا علیه السلام


زائر حرم امام رضا علیه السلام

زائر حرم امام رضا علیه السلام

7963

دولت دراین سرا و گشایش دراین در است ... السلام علیک یا انیس النفوس یا علی بن موسی الرضا(ع) #امام_رضا_علیه_السلام #حرم_امام_رضا_علیه_السلام #حرم_مطهر_رضوی


ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

8911

قلب مرا به پای ضریح ات گره بزن بیمارم و دخیل شفای تو می شوم


دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

9693

از رهگذر خاک سر کوی شما بود؛ هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


بیشتر