چهار پرده از رقیه های صحن جامع رضوی!

نگاه پدر رفت به سمتی که دیگر دل را به سمت خودش می کشاند! گنبد ...آری حرم صحن و سرایش جان می داد برای پر کشیدن خیال هر که در هر سنی که بود.

چهار پرده از رقیه های صحن جامع رضوی!

پرده اول: کبوترانه!

دخترک داشت برای خودش بازی می کرد، اصلا پدرش او را آورده بود تا بازی کردنش را ببیند. خودش که بچه تر بود تا این وسعت را می دید دوست داشت بدود، غلت بزند. اصلا این رنگ قرمز فرش های ساده ی کنار هم حس دلبرانه ای داشت برایش. این ها همه در فکر و ذهن پدر عبور می کرد. کودکش هم جلویش می دوید و .... عبور می کرد.
نگاه پدر رفت به سمتی که دیگر دل را به سمت خودش می کشاند! گنبد ...آری حرم صحن و سرایش جان می داد برای پر کشیدن خیال هر که در هر سنی که بود.
کنار همه ی شادی های کودکانه دخترش حالا پدر داشت دلش را دست کبوتر دیگری می سپرد.

پرده دوم: روضه خوان
روضه خوان داشت روضه می خواند و تلوزیون های پهن پیکر حرم داشت تصویرش را نشان می داد، بعضی ها که روی فرش ها نشسته بودند نگاهشان به تصویر بود. اندکی از زائران هم ترجیح می دادند روبه روی گنبد باشند و چشمشان به پرچمی باشد که حالا تکان خوردنش داشت دلشان را می تکاند. اصلا آمده بودند برای همین! آمده بودند بتکانند هر چه را که قرار است آنها را عاشق نکند.
کنار فرش ها مردی همراه همسرش نشسته بود که به بازی دخترش خیره شده بود. گاهی هم نگاهش سمت گنبد می رفت. حس می کردی مَرد، با هر لی لی کودکانه دخترش به کودکی می رود و بازی می کند و بر می گردد.

پرده سوم: شکست زمان
شده به نامی حساس باشی، رقیه این شکلی است دیگر، به نامش حساسند. مخصوصا پدرانی که حاضرند جان دهند ولی خار به پای کودکشان نرود. رقیه ماجرای دختری است که پدر جان داد، همه چیزش را داد، همه کسش را داد، ولی خار که نه، خارهای مغیلان بود و پای دخترش.


5a8e5ca67737a.jpg


حالا روضه رسیده بود به رقیه، همه چیز داشت حساس می شد، پدر دیگر فقط لبخند روی لبش نبود، حالتش عجیب بود، هم لبخند می زد، هم اشک می ریخت. یه لحظه فکری سمت پدر آمد که همه ی آرامشش ریخت! می دیدی ریختنش را، این را می شد از شانه هایی که می لرزید حس کنی!
دختر برایش روضه مجسم بود، یعنی باید رقیه همین سن و سال ها بوده باشد، همین قدر دوست داشتنی و هزاران برابر معصوم تر!



پرده چهارم: وصل
آسمان را باید گاهی از زمین ببینی! وسعتش را شاید بیشتر بشود حس کرد. دختر داشت جالا همه ی آسمانش را می دید که به زمین وصل شده است. پدر اشک هایش امانش نمی داد، به حالت سجده رفته بود و اشک می ریخت. دخترک آمده بود شانه های پدر را گرفته بود و می گفت بابا! می شود گریه نکنی! اصلا شما بگویید! برای آتش زدن جگر سوخته این جمله کافی نیست؟
پدر سرش را بالا آورده بود، دست دخترک را گرفت، مادرش با گوشه چادر اشکش را پاک می کرد. آرام حالا داشتند در صحن های آرام حرم آرامش می گرفتند. ذره ذره داشت این خانواده با امام یکی می شد. حالا می فهمم این راه رفتن های در حرم را، چقدر آرام کننده است وسط این همه غصه!

مطالب مرتبط
دیدگاه خود را ارسال کنید
تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است.
ویژه ها
عید در حرم امام رئوف

عید در حرم امام رئوف

9224

عید در حرم امام رئوف


عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

عکس حرم مطهرامام رضا علیه السلام

8634

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز حرم مطهرامام رضا علیه السلام


زائر حرم امام رضا علیه السلام

زائر حرم امام رضا علیه السلام

7963

دولت دراین سرا و گشایش دراین در است ... السلام علیک یا انیس النفوس یا علی بن موسی الرضا(ع) #امام_رضا_علیه_السلام #حرم_امام_رضا_علیه_السلام #حرم_مطهر_رضوی


ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

ضریح حرم مطهر امام رضا علیه السلام

8911

قلب مرا به پای ضریح ات گره بزن بیمارم و دخیل شفای تو می شوم


دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

دربانان حرم مطهر امام رضا علیه السلام

9693

از رهگذر خاک سر کوی شما بود؛ هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد


بیشتر