یکی از اولین ارتباط های کودک با نماز، وقتی است که دور و برش را می بیند و صداهایی را که در اطرافش تولید می شود، می شنود؛ یعنی همان...

چگونه فرزندم را نمازخوان کنم؟

چگونه فرزندم را نمازخوان کنم؟

یکی از اولین ارتباط های کودک با نماز، وقتی است که دور و برش را می بیند و صداهایی را که در اطرافش تولید می شود، می شنود؛ یعنی همان روزهای اول زندگی. او در ساعات خاصی از شبانه روز صدایی را می شنود که بر اثر تکرار، صدایی کاملاً آشنا می شود؛ یعنی صدای اذان.
در این هنگام، حرکاتی را از پدر و مادرش می بیند که متفاوت از اوقات دیگر است. پدر و مادر رو به یک سو می ایستند، دست هایشان را تا بناگوش بالا می برند، لبشان را تکان می دهند و چیزی می گویند.
در این حالت با هیچ کس حرف نمی زنند. حالا یک روز در هنگام شنیدن این صدا و دیدن این حرکات از پدر و مادر، بچه احساس گرسنگی کرده و از مادرش شیر می خواهد؛ اما مادر به بهانۀ نماز اول وقت، جواب خواستۀ او را نیم دهد و به نماز می ایستد. این مادر بدون اینکه بخواهد، با این حرکتش همراهی خطرناکی میان گرسنگی و نماز تولید می کند.
وقتی که بچه کمی بزرگ تر شد و توانست سینه خیر یا چهاردست وپا کردن دومین ارتباط او با نماز آغاز می شود؛ یعنی برداشتن مُهر. وقت نماز است و پدر به نماز ایستاده، کودک چهاردست وپا می آید و مهر را برمی دارد. پدر در حال قیام است. بچه کمی از او فاصله می گیرد. پدر نگران است که کودک دور شود و دستش به او نرسد. در نماز به فرزندش اخم می کند و خیلی زود رکوع را به سجده می رساند و با عصبانیت پای بچه را می گیرد و می کِشد و مهر را از او می گیرد. نماز و اخم، دو مفهومی است که با این رفتار پدر در کنار هم قرار می گیرند.
چندی بعد، بچه می تواند دستش را به جایی بگیرد و بایستد و حتی روی چیزی سوار شود. مادر به سجده رفته و کودک خیلی زود سوار بر پشت مادر می شود. مادر در سجده گیر افتاده است. چند الله اکبر بلند می گوید؛ اما کسی به فریادش نمی رسد. با عصبانیت بلند می شود و بچه به زمین می افتد. وقتی هم که نماز تمام شد، با کودک دعوا می کند و بر سرش فریاد می کشد. این رفتار مادر، نماز و خشونت را در ذهن کودک هم نشین یکدیگر می کند.
حالا دیگر فرزند کمی بزرگ تر شده و به زبان آمده. وقت نماز است و او هم به پدر چسبیده و از او می خواهد که با او بازی کند؛ اما پدر با ترش رویی وقت نماز را به او گوش زد می کند و بدون اینکه ناز کودکش را بکشد، به سراغ نماز می رود. ذهن کودک هم نماز و محرومیت از بازی را در کنار هم می بیند.
کودک، چهار و پنج ساله شده و امروز میهمان خانه ای هستند. فرزند میزبان، هم سن کودک است و نماز می خواند. پدر در جمع، او را به رخ کودک می کشد و نماز و تحقیر، نماز و سرزنش، نماز و مقایسه در ذهن کوکد در یک ردیف چیده می شود.
حالا این کودک به سن هفت سال رسیده و پدر می خواهد او را به نماز عادت دهد. دستور نماز صادر می کند؛ اما فرزند هیچ حس خوبی نسبت به نماز ندارد. شما فکر می کنید اگر این کودک به سن نُه یا دَه سال برسد و این پدر بخواهد به آنچه در کتب فقهی آمده، عمل کند؛ یعنی فرزندش را به جهت سرپیچی از دستور نماز کتک بزند، چه اتفاقی در نگرش این فرزند به نماز و رابطۀ او با این فریضۀ الهی می افتد؟
اما روی دیگر این قصه می تواند این گونه رقم بخورد. از همان اولین روزهایی که گوش کودک با موسیقی اذان آشنا شد و چشمش حرکات متفاوتی را در ساعاتی از شبانه روز از پدر و مادر دیده، خاطرات خوشی در ذهن او نقش بسته است. هنگام نماز پدر و مادر از همیشه خوش اخلاق ترند. وقتی صدای اذان آمد و کودک گرسنه اش شد، مادر به نماز نایستاد. ابتدا نشست و به فرزندش شیر داد، سپس او را بوسید و بعد از لبخندی که نثار او کرد، به نماز ایستاد.
هر وقت که کودک گرسنه شد و مادر در نماز بود، نمازش را با حذف مستحبات، خیلی زود تمام کرد و به داد کودکش رسید. وقتی کودک سینه خیر آمد و مهر پدر را برداشت و بُرد، پدر مهر دیگری را که از قبل آماده کرده بود و در دست داشت، روی زمین گذاشت و بر آن سجده کرد. وقتی که نمازش تمام شد، خیلی زود کودکش را به آغوش کشید و او را بوسید.

وقتی کودک کمی بزرگ تر شد، در هنگام سجدۀ نماز بر پشت پدر سوار شد، پدر صبر کرد تا پایین بیاید، وقتی هم که پایین نیامد، آرام او را گرفت و پایین گذاشت. کودک دوسالی بیش تر ندارد؛ اما از نمازی که پدر و مادر را این قدر مهربان می کند، خوشش آمده. چند روزی است که وقت نماز او هم به دنبال مهری می گردد تا به همراه پدر و مادرش نماز بخواند.
چند روز پیش، وقت نماز فرزند از پدر خواست که با او بازی کند. پدر نگفت وقت نماز است. کمی بازی کرد و بعد با حالت دوستانه ای گفت: «اجازه می دهی بروم نماز بخوانم و باز هم برای بازی بیایم؟» کودک کمی فکر کرد و اجازه داد. پدر رفت نماز ظهرش را خواند و زود برگشت. نماز عصر را بعد خواند.
این کودک در این چند سال، غرق محبت های پدر و مادر نمازخونش بوده، آن ها او را بیهوده دعوا نکرده و آزادی را به اندازۀ نیاز از او دریغ نکرده اند. حالا رسیده به سن هفت سال. اولاً بسیاری از فرزندانی که این مسیر را طی کرده اند، در این سن خودبه خود به نماز عادت کرده اند؛ اما اگر عادت هم نکرده باشند، با اندکی تذکر به سوی نماز می روند. ثانیاً وقتی که به سن نُه یا دَه سال رسیدند و پدر و مادر به آن ها دستور دادند که نماز بخوانند، خیلی راحت قبول می کنند؛ اما اگر از دستور پدر و مادر سرپیچی کردند، زدن اعتراضی زمینۀ تأمل و تفکر را برای آن ها فراهم می کند. اگر پس از زدن به سراغ این فرزند بروید، این جمله ها را به راحتی در ذهن او می بینید: «چرا پدرم مرا زد؟ او که نُه سال است به من محبت می کند، من کارهای زیادی کردم که بزرگ ترها را عصبانی می کند؛ ولی پدرم محبتش را پس از آن کارها از من دریغ نکرد. حالا چه شده که این قدر عصبانی است؟ او همیشه احترام مرا حفظ می کرده؛ حتماً من مقصر هستم که پدر این اندازه عصبانی است.»
به نظرم می رسد باتوجه به این دو مثال، مقصود این نوشتار از سیستم تربیت معلوم شده باشد.
توجه به چیستی سیستم تربیت، حساسیت آشنایی کامل با آموزه های تربیتی را به خوبی نشان می دهد. کسانی که با این آموزه ها به صورت کامل آشنا نیستند، باید بدانند که ممکن است با اجرای برخی از روش های تربیتی، بدون درنظر گرفتن برخی دیگر از روش ها به عکس نتیجه ای که به دنبالش هستند، برسند.

منبع : من دیگر ما –عباس ولدی


مطالب مرتبط