داستان کودک

کفش گم شده

کفش گم شده

نماز که تمام شد ، بعضی ها بلند شدند و از مسجد بیرون رفتند . پدرم نگاهی به من کرد و در حالی که داشت تسبیحات حضرت زهرا (س) را می گفت : سرش را به چپ و راست تکان داد و لبخند می زد . منظورش این بود که برویم یا بمانیم .

می دانستم که پدرم دوست دارد برای خواندن یک صفحه از قرآن که برنامه ی هر روز مسجد بود بنشیند ، برای همین شانه هایم را بالا انداختم .

پدرم که ذکرهایش را تمام کرده بود تسبیح را کنار مهرش گذاشت و گفت : پس با اجازه احمد آقای گل گلاب ، چند دقیقه بیشتر توی مسجد می مانیم . چند نفر دیگر هم مانده بودند . قرائت قرآن که تمام شد همه صلوات فرستادند و از جا بلند شدند که از مسجد بیرون بروند ولی اتفاق جالبی افتاد .

همه کفش هایشان را پوشیدند اما حاج حبیب که مغازه اش نزدیک مسجد بود و هر روز در نماز جماعت شرکت می کرد ، کفش هایش را پیدا نکرد . داخل قفسه ها گشت کیسه های مخصوص کفش را زیر و رو کرد ، دور حیاط مسجد را نگاه کرد ولی کفش هایش نبود . تنها یک جفت کفش مشکی کنار گلدان بزرگ مسجد مانده بود . حسن آقا عکاس گفت : حاج حبیب می خواهی همین کفش ها را بپوش انگار صاحبش کفش شما را برده و این ها را برای شما گذاشته .

در همین لحظه حاج آقا حسینی هم از مسجد بیرون آمد و وقتی موضوع را فهمید لبخندی زد . حاج حبیب پرسید : " حاج آقا ! آیا من می توانم این کفش ها را به جای کفش های خود بردارم ؟ هر چند کفش های من هم نو بود هم خوشگل و هم هدیه روز پدر بود که بچه ها برایم خریده بودند .

حاج آقا حسینی گفت : بله ! در چنین وضعیتی شما می توانید این کفش ها را بردارید البته با سه شرط: اول اینکه بدانید این کفش ها مال همان کسی است که کفش های شما را برده است ، مانند الان که همه کفش هایشان را پوشیده اند و تنها همین یک جفت مانده و یک جفت پای برهنه !

دوم : بدانید که کفش شما را عمدا برده اند نه اشتباها : یعنی به قول بچه های نیروی انتظامی : کفش شما دزدیده شده است .

سوم : اینکه دسترسی به صاحب این کفش ها ندارید و نمی دانید کی بوده و کجا هست !

البته در این حالت هم اگر قیمت کفشی را که گذاشته اند از کفش های شما بیشتر است باید اضافه قیمت را از طرف صاحب کفش صدقه بدهید .

اگر این شرط ها هم نبود می شود جزء اموال پیدا شده که می دانید اگر امیدی به پیدا کردن صاحبش نیست می توانید آن را از طرف صاحبش صدقه بدهید یا آن را برای خودتان بردارید و پولش را صدقه بدهید .

حاج حبیب نگاهی به نمازگزاران کرد و وقتی دید همه آشنا هستند ، قیافه ای گرفت و دستش را به کمرش زد و گفت : پس با اجازه ی امت نمازگزار اینجانب پایم را می کنم توی کفش دیگران !

همه خندیدند و به طرف در خروجی مسجد به راه افتادند .


مطالب مرتبط