ایستاده بود روبروی ضریح. سرش پایین بود و صورتش پر از اشک. هربار سرش را بالا می آورد صحبت می کرد؛ انگار که امام را می بیند و بی واسطه...

گمنام

گمنام

ایستاده بود روبروی ضریح. سرش پایین بود و صورتش پر از اشک. هربار سرش را بالا می آورد صحبت می کرد؛ انگار که امام را می بیند و بی واسطه درد و دل می کند

گمنام
- ایستاده بود روبروی ضریح. سرش پایین بود و صورتش پر از اشک. هربار سرش را بالا می آورد صحبت می کرد؛ انگار که امام را می بیند و بی واسطه درد و دل می کند. ناگهان جلوی ضریح خلوت شد. رفت به سمت امام... دیگر ندیدمش. دویدم بیرون. به سمت مسافرخانه اش. کوچه تاریک بود. سلام کردم. جا خورد. کیسه قهوه ای را با دست پشتش نگه می داشت. . گفتم"دیدمت تا دم ضریح. این چیه؟!" با اصرار جواب داد"این مرحمتی آقام امام رضاست وقتی ازش خواستم کمکی کنند جهت خانه برای خانواده ام و جهیزیه برای خواهرهایم" ازم قول گرفت برای کسی نگویم تا شهادتش


مطالب مرتبط