داستان زیارت و کارهای خوب یک کودک

یک کار خوب

یک کار خوب

حرم حسابی شلوغ بود. مردم دسته دسته می امدند. صحن پر از زائر بود.بعضی ها نماز می خواندند و بعضی ها مشغول خواندن زیارت نامه بودند. زهرا هم چادر گل دارش را سرش کرده بود وکنار مامان یک گوشه ی صحن نشسته بود و داشت گنبد طلایی را نگاه می کرد که یک دفعه چشمش به جعبه ای چوبی افتاد که گوشه ی صحن بود. یک جعبه ی چوبی قدیمی که نزدیک در ورودی بود.

جعبه پر از مُهر های کوچولو و قشنگ بود . مُهرهای گرد و چهار گوش. هر کسی می آمد و مُهر برمی داشت و می رفت. هیچ کس حواسش نبود جعبه را مرتب کند. انگار اصلا هیچ کس جعبه ی چوبی و قشنگ قدیمی را نمی دید.

زهرا از مامان پرسید : چرا کسی آن جعبه چوبی را مرتب نمی کند خیلی شلوغ است؟

مامان نگاهی به جعبه و نگاهی به زهرا انداخت و گفت: هر روز یک عالمه زائر می ایند و می روند و هر کدام هم یک مُهر برمی دارند برای همین جعبه مرتب نمی ماند. فرصت نمی شود که جعبه را مرتب کنند.

زهرا لبخندی زد و فکری به سرش زد. با خودش گفت: تا مامان نمازش را بخواند می روم و جعبه را مرتب می کنم.

بعد هم از مامان اجازه گرفت و دوید سمت جعبه ی چوبی. مردم می آمدند و می رفتند . جلوی در ورودی می ایستادند و سلام می دادند: السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا.

زهرا همان جور کنار جعبه چوبی نشسته بود. مُهرها را روی هم می چید. یک ردیف و دو ردیف و سه دریف و... مهر ها را با نظم و قشنگ توی جعبه می گذاشت. مُهر های گرد را از مُهرهای چهار گوش جدا می کرد و هر کدام را یک طرف جعبه چوبی می چید. زهرا حسابی سرگرم کار بود و اصلا متوجه نشد پیرمرد خادم مهربان دارد نگاهش می کند. جعبه که حسابی مرتب شد پیرمرد خادم با مهربانی سمت زهرا آمد و گفت: خسته نباشی دخترم. چه کار خوبی کردی. قبول باشد.

زهرا سرش را بلند کرد و لبخندی زد و گفت : سلام آقای خادم . ببینید جعبه حسابی مرتب شد. بهتر شد.

پیر مرد خادم دست برد توی جیبش و یک شکلات بیرون اورد و به زهرا داد و گفت: این هم پاداش کار خوبت. حتما امام رضا (ع) هم از این کار خوبت حسابی خوش حال شده.

زهرا با خوشحالی شکلات را گرفت و از خادم مهربان تشکر کرد بعد هم همان جور که به جعبه ی چوبی مرتب نگاه می کرد یک مُهر گرد کوچولو برداشت و برگشت پیش مامان تا با مُهر قشنگ توی دستش نماز بخواند. چند دقیقه بعد گوشه ی صحن مامان مشغول زیارت نامه خواندن بود و زهرا که تازه نمازش تمام شده بود داشت با خوش حالی زیارت نامه گوش می داد و به گنبد طلایی حرم و جعبه چوبی کنار در نگاه می کرد و شکلات می خورد و می خندید. جعبه ی چوبی قدیمی کنار صحن انگار قشنگ تر از قبل شده بود. قشنگ و پر از نقش و نگار. انگار جعبه ی چوبی قشنگ هم داشت به زهرا لبخند می زد.

لیلا خیامی


مطالب مرتبط