در میان جریانات مهم اواخر زندگی امام، از همه معروفتر، ماجرای جلب و احضار آن حضرت به شام، پایتخت حکومت اموی است.

  احضار امام باقر (علیه السلام) به شام

احضار امام باقر (علیه السلام) به شام

در میان جریانات مهم اواخر زندگی امام، از همه معروفتر، ماجرای جلب و احضار آن حضرت به شام، پایتخت حکومت اموی است. برای آگاهی از چگونگی موضع امام در برابر دستگاه خلافت، خلیفة اموی دستور می دهد امام باقر (علیه السلام) را و طبق برخی از روایات، امام صادق (علیه السلام)، فرزند جوان و یار و همکارِ نزدیک پدر را نیز دستگیر و به شام اعزام کنند. امام را به شام و قصر خلیفه می آورند. هشام قبلاً به مجلسیان و حاشیه نشینان خود دستورهای لازم را برای هنگام روبه رو شدن با امام، دیکته کرده است. قرار است ابتدا خود خلیفه و سپس حضار مجلس که همه از رجال و سرانند سیل تهمت و شَماتت را به سوی امام سرازیر نمایند. وی از این کار دو منظور را تعقیب می کند: نخست آنکه با این تندی ها و دشنام ها روحیة امام را تضعیف کند و زمینه را برای هر کاری که مقتضی به نظر می رسد، آماده سازد و دیگر آنکه خصم را در دیداری که میان عالی ترین رهبران دو جبهة متخاصم تشکیل شده، محکوم کند و بدین وسیله همة افراد جبهة او را با نشرِ خبرِ این محکومیت که به برکت بلندگوهای همیشه آمادة خلیفه، مانند خُطبا و عمّال و جاسوس های شخصِ خلیفه بوده و قابل اجراست خلع سلاح کند.
امام وارد می شود و بر خلاف رسم و سنت معمول که هر تازه واردی باید به خلیفه، آن هم با ذکر لقب مخصوص «امیرالمؤمنین» سلام دهد، به همة حاضران رو می کند و با اشارة دست، آنان را مخاطب می سازد و می گوید: السلام علیکم و آنگاه بی آنکه منتظر اجازه بماند، می نشیند.
از این رفتار، آتش کینه و حسد در دل هشام زبانه می کشد و برنامه را شروع می کند. «شما اولاد علی، همیشه وحدت مسلمانان را شکسته و با دعوت آنان به سوی خود، میان آنان رخنه و نفاق افکنده اید و از سر نابخردی و نادانی، خود را پیشوا و امام پنداشته اید.» لَختی از این یاوه ها می گوید و ساکت می شود. پس از او، نوکران و جیره خوارانش هر یک سخنی در همین حدود می گویند و هر کدام به زبانی، امام را مورد تهمت و ملامت قرار می دهند.
امام در همة این مدت، خاموش و آرام نشسته است. وقتی همه سکوت می کنند، حضرت بر می خیزد و می ایستد و رو به حضار، پس از حمد و ثنای خداوند و درود بر پیامبر (صلی الله علیه و آله)، در جملاتی کوتاه و تکان دهنده، سردرگمی و بی هدفی آن جمعِ پراکنده را به رخشان می کشد؛ بی اختیاری و آلتِ فعل بودن شان را همچون تازیانه ای بر سر و رویشان می کوبد؛ موقعیت خود و پیشینة افتخارآمیز خاندانش را که منطبق با برترین معیار اسلامی هدایت است، روشن می سازد و سرانجام، نیک فرجامی راه خود را که برابر با سنت های خدا در تاریخ است، مطرح می کند و روحیة متزلزل آنان را متزلزل تر می نماید: « به کجا میروید ای آدم ها؟ و چه سرانجامی برایتان در نظر گرفته اند؟ به وسیلة ما بود که خداوند گذشتگان شما را هدایت کرد، و به دست ما نیز خواهد بود که مُهر پایان، به کار شما می زند، اگر شما را امروز دولتی مستعجل است، ما را دولتی دیرنده خواهد بود و پس از دولت ما، کسی را دولت نیست. ماییم اهل عاقبت، که خدا فرمود: عاقبت، متعلق به صاحبان تقوا است.»

منبع: کتاب انسان 250 ساله مقام معظم رهبری


مطالب مرتبط