کارگاه تدریس معارف نهج البلاغه استاد مجد فقیهی انسان شناسی از مباحث مهم در تمام مکاتب بشری است وحتی در ادیان الهی مورد تاکید استمهاتما گاندی می گوید کتابهای مقدس...

  انسان شناسی در نهج البلاغه

انسان شناسی در نهج البلاغه

کارگاه تدریس معارف نهج البلاغه استاد مجد فقیهی انسان شناسی از مباحث مهم در تمام مکاتب بشری است وحتی در ادیان الهی مورد تاکید است

مهاتما گاندی می گوید کتابهای مقدس دنیا را خواندم و در تمام این کتاب ها یک پیام مشترکی بود« ای انسان خودت را بشناس». انسان شناسی در متون دینی از اموری است که مورد تاکید می باشدو همه بان توصیه کرده اند و مکاتب فلسفی و کلامی و حتی مکاتب غیر الهی هم راجع به انسان صحبت کرد ه اند اما مباحث انسان شناسی در دین و نهج البلاغه با مباحث انسان شناسی در آن متون متفاوت است. فیلسوفان محور بحث آنها این است که آیا انسان قابل شناخت است یا نیست؟ عده ای می گویندانسان موجودی ناشناخته ای است و عده ای می گویند انسان موجودی قابل شناسایی است واین گروه خود سه دسته هستند عده ای می گویند طبیعت انسان خیر است و عده ای می گویند طبیعت انسان شر است و دسته سوم میگویند که طبیعت انسان خنثی است .از طرفی تمام این انسان شناسان انسان را موجودی ابتر می دانند یعنی نه آغازش معلوم است و نه سر انجامش معلوم، فقط او را در این دوره از دنیا مورد بررسی قرار داده اند، لذا فضای آنه با فضای بحث نهج البلاغه متفاوت است آنچه در این کتاب شریف در باره ی انسان مطرح شده است در راستای رشد و تعالی انسان است که امیر المومنین عبارتی دارد که در باره ی هیچ شناختی این چنین عبارتی نیست در خطبه 222حضرت می فرماید انسان اصرار دارد که خود را نشاسد «لقد ابرح جهاله بنفسه» انسان از شناخت خودش می گذرد، این حرف بسیار عمیقی است این خطبه در ذیل آیه 6 سوره انفطار آمده است «یا ایها الناس ما غرک بربک الکریم » ای انسان چه چیز تو را در برابر پروردگار کریمت مغرور ساخته؟ اینجا حضرت مطالب مهمی در باره ی انسان شناسی می فرماید که انسان اصرار دارد خودش را نشناسد و نتیجه این جاهلت هلاکت نفس است «و ما انسک بهلکه نفسک» چقدر تو انس داری به نابودی خود حقیقیت. و این همان آیه شریفه است «ولا یهلکون الا انفسهم» خودشان را به هلاکت می اندازند چه کسی است که بخواهد خود را به کشتن بیندازد ما مراقب سلامتی خودمان هستیم نه ، این خود حقیقی و انسانیت انسان است که آماج تیر کشنه قرار گرفته است هلاکت نفس و نابودی خویشتن حقیقی است شناخت انسان خیلی مهم است حضرت ،عدم شناخت را مذمت می کندو عدم شناخت را در برابر با هلاکت و نابودی خویشتن حقیقی می داند.

آثار انسان شناسی
انسان شناسی آثار ارزشمندی دارد که امیر المومنین فرموده اند دارای دو اثر است 1-اثر معرفتی 2- اثرعملی .

اثر معرفتی انسان شناسی خدا شناسی است «من عرف ربه فقد عرف ربه »هر کس خود را بشناسد پس خدا را خواهد شناخت که خود آیه ای است از آیات الهی، به سوی خدا شناسی راه پیدا می کند پس انسان شناسی اثری معرفت اللهی دارد و اما اثر عملی این است که انسان خود را بشناسد «من عرف شرف معنا صانعهعن دیانت دناعه شهوته »کسی که شرافت گوهر وجودی خودش را که انسانیت است بشناسد او را از پستی شهوت صیانت می کند انسان شناسی زمینه شناخت ارزش ثمن خودمان است ما چند می ارزیم به چه خودمان را می فروشیم بعضی از عرفا می گویند «یا من بائع کل شیء بلا شیء» ای انسانی که همه چیز را به هیچ فروختی ،همه چیز یعنی وجود خودت را، محبت های الهی که داده شده، داری مجانی می فروشی «لیس لانفسکم ثمنا الا الجنه یومی اله فلا توبه» قیمت شما خیلی بالا است چرا به دنیا می فروشید اینکه می گوید به سراغ دنیا نروید برای این است که دارند ارزان حساب می کنند قلب شما را می خرند چه میدهند؟ فکر شما را می خرند چه به آن می دهند. بهای فکر انسان معرفت الله است و بهای قلب انسان محبت الله است «القلب حرم الله فلا تسکن حرم الله غیره » انسان شناسی دینی، این می باشد.انسان شناسی فیلسوفی و مکاتب مادی به این حرفها کار ندارد. انسان شناسی علوی می گوید انسان خودت را بشناس تا رایگان خودت را نفروشی.
آیت الله بهجت منزل ایشان در مسیر تخریب خیابان بود و به دنبال جایی بودند که نقل مکان کنند. یکی ازهمسایه ها منزلی را که دو برابر منزل آقای بهجت بود می خواستند به آقا هدیه کنند آقای بهجت فرمودند گران است، بقیه گفتند آقا پول نمی خواهد و می خواهد ببخشد آقا فرمودند ارزان می دهد گران است منت کسی بر گردن انسان خیلی گران است که انسان باید بفهمد. در انسان شناسی کسی که شرافت گوهر وجودی خود را شناخت، خودش را ارزان نمی فروشد .امیر المومنین در نهج البلاغه به نکته های روشنی اشاره کرده است و به بحث های پیچیده ای که فکر را مشغول می کند و انسان را به دور خود می چرخاند مثل اینکه آیا طبیعت انسان چیست؟ فطرت چیست ؟مثل اینکه بگویید شیطان چیست ؟شیطان فرشته بوده است یا فرشته؟ آیا شیطان قابل تمثل است،آیا دیده می شود؟ این بحث ها در مورد شیطان شناسی ،در حقیقت طراحش خود شیطان است ایت بحث ها رادر دین مطرح نکرده اند ،چون این بحث ها انسان را غافل می کند از نگاه به شیطان به عنوان دشمن و عدو مبین
شیطان شناسی دینی یعنی دشمن شناسی شیطان و راههای مقابله با این دشمن و آشنایی با شگردهای دشمن می باشد .در عرصه ی انسان شناسی حضرت وارد بحث های که انسان را از هدف انسان شناسی که آثار معرفتی و عملی بود دور می کند وارد نمی شود حضرت انسان شناسی را در فضایی مطرح می کند که انسان خود را بشناسد و در اثر این شناخت از خود صیانت کند و در اثر این شناخت قیمت وجود خود را بالا ببرد. و در اثر این شناخت به شخصیت خودش رشد بدهد
در کلمات امیر المومنین دو نوع شناخت وجود دارد . یک انسان شناسی عام و دیگری انسان شناسی خاص .

انسان شناسی عام : انسان را منهای شخص ببینیم یعنی آن حقیقتی که در تمام افراد انسان وجود دارد و «من عرف نفسه »این مطلب را می گوید «لقد ابرح جهاله بنفسه» این را می گوید .

ا
نسان شناسی خاص
: انسان شناسی شخصی یعنی خودم را می خواهم بشناسم، من چه کسی هستم، من به عنوان فردی که فرزند فلان فرد هستم من چه استعدادهایی دارم؟ چه خطاها، ضعف ها، وتوانمندی هایی دارم؟ ارزیابی شخصی خود را، انسان شناسی خاص می گویند .آنجا که حضرت می فر ماید «رحم الله من علم قدره یا عرف قدره»انسان شناسی خاص است نه عام .یعنی خدارحمت کندکسی که اندازه خودش را بداند و خودش را به عنوان یک شخص اصلاح کندو انسان شناسی عام از خودش به عنوان یک حقیقت انسانی آگاه باشدواین دو را باید از هم تفکیک کرد که هرکدام مراحل وآثار و نتایج خاص خود را دربردارد.

درمنطق امیرالمومنین مانند قرآن کریم انسان موجود دو ساحتی است. تن و من و به عبارت دیگر انسان از جسم وروح تشکیل شده است. در انسان شناسی غربی انسان را تک ساحتی می داند، از ماده برآمده و به ماده بر می گردد ونابود می شود و پرونده او در این عالم بسته می شود.اما در انسان شناسی علوی انسان موجودیست دارای دو ساحت، ساحت مادی که جسم اوست ورو به فنا است، اما ساحت معنوی که روح اوست وجاودانه است. این اولین اصل در انسان شناسی است، بدون این اصل باقی حرفها بیهوده است، اگر انسان جسم است، جسم که بقا و جاودانگی ندارد، لذا دیگر هیچ قانون اخلاقی توجیه عقلی ندارد. دلیلی ندارد، انسان مسئولیت داشته باشد و ملتزم به چیزی باشد، مگر در جامعه، دچار نزاع شود تا قانون وضع کنند و اخلاق سکولار همین است والا دروغ چرا باید باشد وقتی منافع من را تامین می کند. دروغ بگویم به جای برنخورد وکسی نفهمد وکسی نباشدکه بعد مرا مورد مواخذه قرار بدهد. لذا اولین اصل دراانسان شناسی علوی بحث روح وجاودانگی ساحت معنای انسان است «خلقتم للبقاء» شمارا برای جاودانگی آفریدم قرآن کریم درسوره سجده آیه 7-9 «وبدا خلق الانسان من طین» انسان را از گل آفریدیم «ثم جعل نسله من سلله من ماء مهین » نسلش از طریق نطفه تکثیر شد «ثم سواه و نفخ فیه من روحه » و کالبد جسمی را خدا تصفیه کرد و ازروح خود در جسم اودمید «و جعل لکم اسمع و الابصار و الافئده قلیلا ماتشکرون» و شما را دارای چشم و گوش و قلب با حسن و هوش گردانید باز بسیار اندک شکر گذار ی حق می کنید .یعنی چشم و گوش و دل انسان محصول نفخ روح است لذا انسان دیدنش، شنیدنش، با بقیه موجودات متفاوت است اتفاقا حضرت در خطبه ی اول مانند این آیات اشاره کرده اند که خدا گل انسان را درست کرد و از کجا و کجا تهیه کرد و جسم آماده شد «ثم نفخ فیها من روحیه »خدا از روح خود در این کالبد دمید . خدا که جسم نیست که روح داشته باشد این روح فیض الهی است این دمیدن فیض حیات بخش است که خدا به هیچ موجود دیگری نکرده است به جز انسان و معنای نفخ روح این است و کنایه ای است و گرنه خدا که دستگاه دمنده ندارد و اصلا در خدا معنا ندارد و از خدا چیزی جدا نمی شود و نه چیزی صادر می شود و صدور معنایی ندارد، خدا بی نهایت است، او خالق است و این کنایه است یعنی حفیض حیات بخش ویژه و ممتازی که به این موجود کرده است و لذا گفته است «تبارک الله احسن الخالقین»«فمثلت انسانا ذا اذهان یجیلها »و با این دمش انسانی شد دارای ذهنی که وی را به جولان می اندازد و حالا انسان می گوید که شما در باره ی ائمه غلو می کنید امروز با پیشرفت علم باید بپذیریم انسان خیلی موجود بزرگی است این سلول خاکستری انسان چه کار کرده است انسان ساعت به ساعت علم تولید می کند اکتشاف می کند این به خاطر نفخ روح است فضا را در می نوردد . با مقایسه ی نامه نگاری در گذشته با امروز به این جولان ذهن بیش از پیش پی می بریم در گذشته نامه نگاری از طریق کبوتر نامه بر و بعدا اداره ی پست و امروز با استفاده از دو دکمه به صورت آنلاین اتفاق می افتد این کارها را ذهن انسان کرده است و با نفخ روح ذهنی به من داده است که در عالم هستی جولان دارد و این عظمت خداست . در نهج البلاغه به دو ساحت مادی و معنوی انسان اشاره شده است که ساحت معنوی انسان از نفخ روح به وجود آمده است واین ساحت معنوی جاودانه است. حضرت می فر ماید که اصل انسان هم همین است در روایت متعدد داریم که این جسم مثل پشه بند روح است و روح وابسته به این جسم نیست و مثل هاله ای است که روح را فرا گرفته است . در دین به بحث هایی مثل این که رابطه روح و جسم چیست؟ پرداخته نشده است چون برای سازندگی انسان بدرد نمی خورد.

این روح و ساحت معنایی انسان را دو گرایشی است یک گرایش به سمت خدا و یک گرایش به سمت غیر خدا و بین ملک و ملکوت در حال تقلب است و قلب را برای همین می گویند قلب. «المتقلب بین الملک و الملکوت » قلب دگرگون است گاهی به سمت خدا می رود و گاهی به سمت غیر خدا . روح توان حرکت در زیر صفر درجه و بالای صفر درجه دارد. چطور است که که صفر در زیر صفر در جه بی نهایت منها دارد و بالای صفر بی نهایت مثبت را دارد وقتی به طرف بی نهایت منفی می رود منجمد می شود و بالای صفر درجه مشتعل می شود. انسان هم دارای دو گرایش مثبت و منفی است گرایش مثبت به سوی خداست و با این گرایش انسان مشتعل به عشق الهی می شود و وقتی به به پایین می رود منجمد می شود «وقست قلوبهم» قلبها قاسی می شود «هی کالهجاره او اشد قسوه» و آنجا مرگ قلب اتفاق می افتد.

ساحت انسان حدی نیست که متوقف شود
نکته دیگر این است که این ساحت دو گرایشی انسان حد یقف ندارد یعنی انسان به سمت گرایش مثبت برود تمامی ندارد، شما در مسیر علم حرکت کنید جایی و حدی نیست که متوقف شود و باز هم می خواهی بروی در جنبه ی قدر ت هم همین طور است لذا در انسان حد یقفی وجود ندارد، اگر انسان توقفی دارد به خاطر این است که ابزاراش دچار ضعف شده است وگرنه خواسته اش دچار نقض نیست . مولا می فرماید «منهومان لایشبعان طالب العلم و طالب دنیا» طالب علم در نقطه ی مثبت و طالب دنیا در نقطه ی منفی است و برای همین است بهشت و جهنم جاودانه است چون در انسان در سیر مثبت و منفی حد یقف ندارد خالدین فیها در بهشت و جهنم هست . راز خلود در بهشت و جهنم مربوط به انسان شناسی است. انسان بر خلاف موجدات است. تخم مرغ جوجه می شود و بعد مرغ یا خروس می شود و دیگر نمی خواهد به مرحله ی بعدی برود و کسی هم انتظار دیگری ندارد که خروس گوسفند شود ودر همین متوقف می شود ودر باره ی دانه سیب هم همین جور است که در نهایت درخت شود و سیب بدهد و انتظار پرتقال نداریم. عقاب نمی خواهد فیل شود، و فیل نمی خواهد نهنگ شود. و این انسان است که می خواهد عقاب شود می آید هواپیما بسازد و می خواهد نهنگ شود، ناو می سازد و شنوایی خود را ازصد متر را به صدها هزار کیلو مترها ارتقاء بدهد، موبایل می سازد. چشم می خواهد آن طرف آسمان را ببیند، تلسکوب می سازد و حد یقف ندارد و راز تکامل بشر وجود «منهومان لا یشبعان» است. و«کل وعاءیضیق بما جعل فیه الا وعاء العلم» هر ظرفی وقتی چیزی درونش بریزد ظرفیتش کم می شود وقتی در یک ظرف آب بریزید پر می شود. به جز ظرف علم در انسان، هر چه درونش بریزی توسعه پیدا می کند «فانه یتسع به »گسترده می شود. و نه تنها وعاءعلم بلکه وعاءدنیا او هم همین طور است این نکته مهمی است که حضرت می فرماید فزونی طلبی انسان «لیس تکثر مالک و ولدک » بشری که فزون گراست و سیر ناپذیر است و بشری که حد لا یتقف ندارد. و دچار اشتباه شده است این حد لا یقفی خود را در نقطه منفی برده است و ثانیاََ در بیرون از خودش برده است و تکثیر بیرونی را فزونی می داند مالش، فرزندش، قدرتش، اما در دین می گوید اولاَ َکه تکثیر را در نقطه مثبت ببر، و ثانیاََ در درون «رب زدنی علما». علم افزایش پیدا کند و حلمت را افزایش بده .

ابعاد مختلف روح انسان
این بخش دو گرایشی انسان یعنی روح دارای سه بٌعد است 1- بعد ادراکی است که می خواهد بفهمد و اسم این بٌعد عقل است .2-بٌعد احساسی است که اسم آن قلب است و عشق ها و قلب ها و نفرت ها حسد ها ، کینه ها در این بخش است و 3-بٌعد سوم کنشی و رفتاری است و انسان باید بر اساس این سه بٌعد ارزیابی شود .


امیر امومنین درباره ی هر سه بٌعد روح انسان «و احیاکم قلب بموعظه »و «واعلموا فی غیر ریاء» و «قد احیا ءعقله» قلبت را به موعظه زنده کن، عمل کنید بدون ریاء، عقلت را احیاء کن. این سه بٌعد دوگرایشی است عمل صالح و عمل غیر صالح، قلب سلیم و قلب سقیم و عقل سالم و عقل مریض. لذا در بٌعد عقلی افکار مثبت و منفی پیدا می شود و می گوید این فکر را نکن، این افکار منفی است. بد بینی به خدا فکر منفی است، بد بینی به عالم فکر منفی است و حضرت می گوید در چیزی که نمی توانی کشف کنی ذهنت را در گیر نکن . خیلی از مشکلات بشر قفل شدن ذهن است یعنی به یک معقول های فکر می کنند و جواب ندارند و ذهن قفل می کند

امام می فر ماید «بحر عمیق فلا»دریای عمیقی است واردش نشوید . اینجا همان جایی است که ذهن توانایی حل آن را ندارد و باید برای حلش مسیر خودش را برود لذا وقتی می گوید به مناطق ممنوعه نروید به این دلیل است که آسیب وارد می کند چون توانایی اکتشاف را ندارد باید بروی توان پیدا کنی و بعد ورود پیدا کنی. من می خواهم عالم را کشف کنم با چه می خواهی این کار را انجام دهی؟ مثل کار فرعون است که گفت پرنده ها را جمع کنید و یک چیز در ست کنیم تا بریم بالا تا این الهه موسی را ببینیم کجاست . معلوم است که نمی فهمد، چیزی را می خواهد کشف کند که توان آن را ندارد با پرنده می خواهد به سراغ خدا برود ما می خواهیم با این علم خلقت را بفهمیم مثل این است که بدون دانستن چهار عمل اصلی بخواهی معادله دو مجهولی را حل کنی لذا می گوییم ذهن را دراین میدان نبر، قفل می کند . و باید از سئوال چرا باید به سئوال چگونه حرکت کنیم و نهج البلاغه به زیبای این را بیان کرده است به جای این که به دنبال این بروی که خدا چرا مرا آفرید؟ به این فکر کند که چگونه از این عالم که آمده ام عبور کنم؟

بعد عقلی انسان
در بٌعد عقل انسان شناسی به این صورت است که چون عقل توان حرکت در عرصه ی مثبت ومنفی را دارد، تعقل های منفی را دور کن و تفکر های مثبت راه گشا داشته باشید. اولوالباب قرآنی یعنی چه؟ یعنی کسانی تفکرات مثبت دارند و به خلقت نگاه می کنند می گویند «ربنا ما خلقت هذا باطلا»عالم بن بست ندارد و این باطل نیست واین فکر راه گشا است. انسان درزندگی به نداده ها فکر می کند نه به دادها و داشته های خودش نداده ها تفکر منفی است و انسان را ناسپاس می کند و می گوید به داده ها فکر کن تا شکر گذار باشی. وقتی می گویند این عقل دو گرایشی است در نهج البلاغه آمده است که گرایشات منفی در بٌعد عقلانی چه آثار مخرب دارد و اگر ادراکات شما در نقطه مثبت باشد چه آثار مثبتی خواهد داشت.


بعد قلبی انسان
در بٌعد قلب هم همین طور است داری دو گرایش مثبت ومنفی است . گرایشات منفی چیست؟ محبت های باطل (محبت هایی که از پی رنگی بود عشق نبود ز عاقبت ننگی بود ) «اًین القلوب محبه لله» کجایند دلهایی که محبت را به خدا هبه کرده اند و این است گرایش مثبت بٌعد قلبی، چون کار قلب دلدادگی است، دل می دهد به محبوب خودش و خودش را به محبوب می سپارد و حالا محبوب که باشد خداوند تبارک وتعالی، و گرایش منفی این است که به غیر خدا دل را بسپارد و گرایش مثبت این است که امید به خدا داشته باشد و ترس از خدا داشته باشد. تمام آنچه از فضایل و رذائل گفته شده است در وجود انسان هست و دین آمده است به اینها جهت بدهد . اخلاص در انسان وجود دارد اما باید در جهت مثبت آنرا به کار ببری تا آن را درک کنی می خواهی حضور قلب داسته باشی با ید به سوی خدا باشد نه به سمت غیر خدا، حسد در نقطه مثبت به کار رود می شود غبطه و در نقطه منفی در قالب حسد خود را نشان می دهد. انسان حریص آفریده شده است، پیامبر حریص بر مومنین است و حرص و زیاد خواهی در نقطه مثبت داریم مثل حرص بر علم و حرص بر عبادت. حضرت می فر ماید «القلمب قاسیه عن حظها لا هیه» قلب یک سری بهر ه ها دارد که نسبت به بهره بری سنگ دل شده است و از رشد بی خبر است این قلب می تواند عالم غیب را ببیند اما جلوی پایش را هم نمی بیند، کور شده است که اگر در جهت مثبت برود بینا می شود حضرت می فر ماید «مااعجب ما فیه قلبه» شگفت انگیز ترین بخش وجودی انسان قلب اوست هسته ی مرکزی فعالیت انسان قلب اوست اکر این قلب در نقطه مثبت برود عقل و عمل هم مثبت می شود هم عقل مثبت اندیش می شود و عمل، عمل صالح می شود .اگر قلب در نقطه ی منفی رفت یا هر دو را تحت تاثیر قرار می دهد. چون خیلی ها از نظر عقلی می دانند که فلان چیز ضرر دارد اما استفاده می کنند زیرا دلش می خواهد این که می رود فلان معرفت را پیدا می کند تا فلان چیز را ترک کند دستور قلب است. دقت کنید این قلب تلمبه در سینه انسان نیست چون اگر قلب یک نفر عوض کنند چیزی در انسان تغییر نمی کند و این اشتراک لفظی است واین هم چون کار پمپاژ خون را بر عهده دارد یعنی تمام اعضاء و جوارح وام دار این عضو هستند و این عضو بایستد همه ی اعضاء می ایستند و این قلب ماست که تقلا و دگرگونی دارد به این دلیل به آن قلب می گویند. و این بخش روح انسان که همه ابعاد روح، همه حیاتشان به آن بستگی دارد را قلب می گویند و الا واژه ی قلب این قلب صنوبری در در بدن انسان با روح ماهیتاَ دو چیز متفاوت هستند و لذا امیر المومنین می فرماید همین جور که مرگ مادی با مردن قلب اتفاق می افتد مرگ معنوی هم با مرگ قلب رخ می دهد «فالصوره صوره انسان و القلب قلب حیوان لا یعرف الهدی فیتبعه ...وذلک میت الاحیاء» صورت صورت انسان است و قلب قلب حیوان است یعنی در بٌعد احساسی، حیوانی است یعنی گذشت و رحم و محبت ندارد . و آن وقت چه می شود؟ «و ذلک میت الاحیاء» مرده ای است در میان زنده هاست. «استجیبوا لله و لرسول الی دعاکم لما یحییکم» یعنی همه مرده اند می خواهند زنده کنند چه چیزی را می خواهد زنده کند؟ قلب معنوی و بعد احساسی انسان را یعنی بٌعد احساسی که برای خدا بتپد، و آهنگ به سوی خدا داشته باشد و آغاز حیات انسانی اینجاست «فطوبی لذی قلب سلیم اطاع من یهدیه و تجنب من یردیه» خوشا بحال کسیکه قلب سلیم دارد و خدای هدایتگر را اطاعت میکند و از شیطان گمراه کننده دوری می گزیند. و اینجاست که قلب زنده می شود .

بعد عمل انسان
و سوم، بٌعد عمل است عمل خوب یا بد، به تعبیر دیگر کنش و رفتار انسان است، امیرالمومنین می فرمایند «و اعلموا فی غیر ریاء» عمل کنید اما ریا نکنید، حضرت درباره ی عمل و مدیریت عمل، کیفیت عمل مباحث زیادی دارند و سه بٌعد عقل و قلب و عمل رابطه متقابل با هم دارند در خطبه ی 176«لا یستقیم ایماناعبدِِ» ایمان کسی مستقیم نمی شود و از انحرا ف جدا نمی شود مگر قلبش مستقیم شود «حتی یستقیم قلبه»و «ولا یستقیم قلبه حتی یستقیم لسانه»و قلبش مستقیم نمی شود مگر اینکه زبانش یعنی عملش مستقیم شود.حضرت وقتی می فرماید عمل، گفتار و کردار را با هم می آورد یعنی اگر عملتان مستقیم شود و بٌعد عملی گرایش مثبت داشت در بٌعد قلبی احساسی هم تاثیر می گذارد و همین طور بر عکس .و این روایت هم همین را تایید می کند که هر کس یک عمل اشتباه انجام دهد یک نقطه سیاه بر قلبش پدیدار می شود و کسی که کار مثبتی را انجام دهد یک نقطه سفید بر قلب می گذارد و قلب را تیره و یا روشن می کند .آن کسانی که می گویند قلبت پاک باشد هر کار دلت می خواهد بکن، حرف غلط و غیر منطقی است. پاکی وطهارت قلب از عمل است و خلوص عمل از از قلب می آید و همه با رابطه دارند و یک تمثیل مکانیکی موضوع را روشن تر می کند در باره ی ارتباط این سه بٌعد ادراکی(عقل) و احساسی(قلب ) و رفتاری (عمل) از ساحت معنوی انسان یعنی روح، جایگاه عقل برای عمل به مثابه ی جایگاه چراغ برای ماشین است که مسیر راه را روشن می کند .حضرت می فر ماید«کفاک من عقلک ما اوضح لک سبل غیک من رشدک» اگر عقل تو راه رشد را برای تو روشن کند آن وقت است که عقل شما کار کرده است و دارای گرایش مثبت می باشد عقل در دستگاه وجودی ما، راه حقیقت را روشن می کند. و قلب به مانند، موتور محرکه وجود ماست که اگر آن موتور حرکت نکند و چراغ هم روشن باشد، اما ماشین، از نقطه ای به نقطه دیگر نمی رود . در حقیقت قلب راهبر است، یعنی موتور و انرژی حرکت است. و اما عمل چیست؟عمل آن چرخی است که در واقع به سمت جلو حرکت می کند که از طریق بنزین دارد تامین می شود و عمل آن بنزینی است که در کاربرات قلب ریخته می شود و انرژی می دهد و حرکت می کند البته قلب خود کفاست و از بیرون نمی خواهد چیزی را بیاوری وقتی قلب حرکت کند عمل پر رنگ می شود و عمل چون پر رنگ شد قلب نورانی می شود و همین طور با هم تعامل دارند و قلب هر چه نورانی شود قدر ت تعقل بیشتر می شود. لذا اگر سه بٌعد روح انسان به سمت گرایش منفی حرکت کنند انسان به سوی «انسک ما هلکت نفسه »به سوی هلاکت خود حقیقی خود حرکت می کند و در گرایش مثبت و د رگرایش مثبت عقل و قلب و عمل من انسان رشد و تعالی میکند و به نقطه ی نور حرکت میکند .


جایگاه انسان در نظام افرینش:
خداوند درباره ی انسان تعبیر به تکریم و تفضیل و تحسین کرده است. اما تکریم و تفضیل این است که که می فرماید «لقد کرمنا بنی آدم و حملنا هم فی البر و البحر» ما فرزندان آدم را تکریم کردیم «وفضلنا » و برتری دادیم« بنی آدم علی کثیر من خلقنا تفضیلا» و برتری دادیم فرزندان آدم را بر بسیاری از مخلوقات، این آیه این را در ذهن نیاورد که که ما گفتیم انسان اشرف مخلوقات است آیه می گوید که بنی آدم بر بیشتر مخلوقات بر تری دارد نه بر همه ی مخلو قات، امام سجاد وقتی از خودشان می گوید، می فرماید«فضلنا جمیع علی الخلق » خدا ما اهل بیت را بر همه مخلو قات بر تر ی داده است و آیه می گوید بر کثیر . اگر به آیه دقت کنید می گوید«لقد کرمنا بنی آدم»ما فرزندان آدم را کرامت دادیم و برتری دادیم نه آدم را، حضرت آدم خلیفه الله است و خلفای دیگر از آدم هم برترند و آنها بر کل موجودات برتری دارند بنا براین حضرت محمد «صلعلی محمد و آل محمد»و اهل بیت ایشان بر اشرف کائنات هستند و غیر اینها ، انسان و حقیقت انسانی بر بیشتر مخلوقات برتری داده شده است .اینکه یک موجودی تکریم شده است به چه دلیلی است؟ «نفخت فیه من روحی» و از روح خود در او دمیدم. و سوم تحسین خدا می فرماید «فقد خلقنا الانسان فی احسن التقویم»در زیباترین قامت آفریدم. شاید منظور این است انسان زیباترین استعداد را دارد یعنی استعدادی به بٌعد ادراکی به او دادم که هیچ موجودی این استعداد را ندارد و حالا می خواهد در مسیر مثبت رشد و تعالی دهد و یا بر عکس به قلب او استعدادی داده است که می گوید «القلب عرش الله »«القلب حرم الله». و عمل او هم این استعداد را دارد که بشود «و احسن التقویم »«وثم رردنا اسفل سافلین» هم شود. لذا انسان این استعداد را را دارد با این جایگاهی که خدا برای اوقرار داده است یا به «علی الاعیین»صعود کند و یا در در اسفل سافلین سقوط کند .


مطالب مرتبط