آمد جلو و اسمم را پرسید. گفتم آدمیزاد. خودش را یک دوست خوب معرفی کرد

  دوست و دشمن

دوست و دشمن

بسم رب الرؤوف
آمد جلو و اسمم را پرسید. گفتم آدمیزاد. خودش را یک دوست خوب معرفی کرد. البته بعدها فهمیدم اسمش جهالت است. اولین دیدارمان را هیچ وقت یادم نمی‌رود. همان اولین روزکه وارد این دنیا شدم. ازآن موقع به بعد هروقت کارش داشته باشم می‌آید و با جان ودل برایم وقت می‌گذارد. من تازه وارد بودم و دنبال کسی می‌گشتم که تنهایی‌ام راپر کند.
و ارحم فی الدنیا غربتی...
و به غربتم در دنیا رحم کن...
عجیب بود. یک نفر دیگر هم دقیقاً برخلاف او دست دوستی به من می‌داد. ازهمان روز اول. خودش راعقلانیت معرفی می‌کرد. اما هرکار کردم نشد با هر دو نفر رفاقت کنم. هرجا عقلانیت بود، جهالت نبود. مثل کارد و پنیر. سایۀ هم را با تیر می‌زدند.
ومن مردد مانده بودم کدام راست می‌گوید و کدام دروغ. هرکدام ادعا می‌کردندکه اصلا آمده تا تنهایی مرا جبران کند و تا آخر دنیا می‌توانیم باهم دوستان خوبی باشیم. دلم بیشتر سمت جهل بود. با نفسم سازگار بود. هرچه زمان می‌گذشت بیشتر با او انس می‌گرفتم. کم کم نوچه‌هایش رابه من معرفی کرد و با من باتک تک آن‌هارفیق شدم. 75 نفربودند. یکی اسمش ناامیدی بود، یکی شتاب زدگی، یکی ظلم، یکی دروغ و...
ولی من هنوز مردد بودم بین این دو نفر. آن یکی هم رفقایش را به من معرفی می‌کرد. اتفاقاً آن‌هاهم 75 نفربودند. به تعداد دوستان جهالت. و مرامشان کاملا ًبا آن‌ها فرق می‌کرد. صداقت، عدالت، امیدو...
درکشاکش این دعوا هنوز مانده بودم که بالأخره کدامیک درست می‌گویند. باید کسی دستم رامی‌گرفت. ندایی، صدایی، حادثه‌ای. ومن منتظر بودم...
... اززیارت برمی‌گشتم. ازصحن جمهوری آمدم بیرون. روی یکی از تابلوها این جمله مرا صدا زد:
صَدِیقُ کُلِّ امْرِعَقْلهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُه‏
دوست هرکس عقل او ودشمن او جهل اوست.

علی توسلی


مطالب مرتبط