از خواب که پرید، با کف دست عرق پیشانی اش را پاک کرد.

  صدقه
۲۲ آذر ۱۳۹۶ 171 15.4 KB 43 0

صدقه

از خواب که پرید، با کف دست عرق پیشانی اش را پاک کرد.
کورمال کورمال دنبال عینک قدیمی اش گشت و سعی کرد از کنار ترک های عینکش به قاب عکس روی دیوار نگاه کند. به سختی توانست تصویری مبهم ببیند. دوباره چشمانش را بست تا خوابش ببرد و زیر لب خندید: «فقط یک روز دیگر زنده بمان».
از وقتی اهالی روستا برایش پول جمع کرده بودند و اسمش را برای زیارت مشهد نوشته بودند، دیگر شب ها خواب نداشت. می ترسید برایش اتفاقی بیفتد و نتواند زیارت برود. حتی وقتی دکتر روستا گفته بود حالش بهتر از همیشه است، سرش را پایین انداخته بود و زیر لب گفته بود: «اما به دلم افتاده که حرم را..». و اشک هایش دوباره صورتش را خیس کرده بود.
حق هم داشت، یک عمر در انتظار دیدن گنبد امام رضا (ع) فقط به قاب عکس درون اتاق سلام داده بود و هر هفته پلاستیک گندم هایی که برای کبوتران آماده کرده بود را تمیز کرده بود و گندم تازه برایشان ریخته بود. حالا که دیگر فقط یک روز مانده بود تا مینی بوس به سمت مشهد راه بیفتد، خواب و خوراک برایش نمانده بود. از خانه بیرون نمی آمد و از رخت خوابش دل نمی کند. می گفت: «بخوابم زودتر زمان برایم می‌گذرد. کاش حاج آقا هم زنده بود تا ببیند قرار است به آرزوی چندین ساله ام برسم و دارم جواب تمام اشک هایی که جلوی امام زاده یاسر ریخته ام می گیرم..».
صبح که از خواب بیدار شد، باز هم صورتش خیس عرق بود و از ترس، تمام بدنش می لرزید. خودش را جمع و جور کرد. بعد از مدت ها از رختخواب بیرون آمد و سرش را از پنچره بیرون برد. حسین را دید که از آغل بیرون می آید. با صدای بلند پرسید: «چند تا گوسفند تو آغل داریم؟» حسین برگشت به چهرۀ رنگ و رو رفتۀ حاجیه خانوم نگاهی کرد و گفت: «شش تا».
حاجیه خانوم به رختخوابش برگشت. سرش را زیر پتو کرد تا کسی نتواند اشک هایش را ببیند. دلش شکسته بود و همان ترسی که سراغ تمام پیر‌ها می آید دامنش را گرفته بود و رها نمی کرد.
«خدا، تو را به جدۀ سادات، بذار برم زیارت. سه تا گوسفند نذر امام رضا می‌کنم و می‌زنم زمین».
سرش را از زیر پتو بیرون آورد و با صدایی بلندتر از دفعۀ قبل حسین را صدا زد. حسین سراسیمه خودش را جلوی در رساند. تا چشمان حاجیه خانوم به حسین افتاد، گفت: «برو سه گوسفند از پروارترهاش جدا کن بده قربون ببر شهر بفروشه، پولش رو خرج فقرا کنه».
از حالت صورت حسین می‌شد فهمید تعجب کرده، اما کسی نمی توانست سر حرف حاجیه خانوم حرفی بزند. وقتی می‌گوید سه گوسفند، باید سه گوسفند را بدهی برود.
چند ساعتی قبل از حرکت، وقتی اهالی روستا برای خداحافظی آمدند، حاجیه خانوم از خانه بیرون نیامد و با صدای بلند به حسین گفت: «بگو برن. شاید چشمم کنن تو این سن دارم می‌رم زیارت، برام اتفاقی بیفته». فقط عکس حاج آقا را برداشته بود و با او درد دل می‌کرد. قول داده بود هر وقت رفت مشهد برایش از همان پارچه های سبز تبرکی بیاورد.
ساعت چهار عصر با صدای چاووشی خان کم کم بقچه اش را بست و با سلام و صلوات لباس هایش را پوشید. هنوز هم باورش نمی شد که دارد به خانۀ امام رضا می‌رود. این بار دیگر نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد. با تنی لرزان از در خارج شد. دستش را روی شانۀ حسین گذاشت تا پله ها را پایین بیاید. به پله آخر که رسید دیگر نتوانست راه برود. تمام بدنش شروع به لرزیدن کرد. سرش گیج رفت، دستش از شانه حسین جدا شد و ... .
تا دکتر آمد و مقداری حالش را جا آورد، کاروان رفته بود. حالا دیگر نمی توانستند آرامش کنند. دائم با خودش غر می‌زد: «من که گفته بودم نمی شه برم زیارت. امام رضا من رو نمی خواد. اصلاً این چه امام رئوفیه؟ مگه چی خواسته بودم؟ نصف گوسفندام رو هم که دادم...».
و اشک هایش این بار به ضجه تبدیل شد. وقتی او را برگرداندند توی اتاقش، همه را بیرون کرد و در را به روی همه بست. می گفت وقتی امام دوستش ندارد، دیگر نمی خواهد زنده بماند.
فردای حرکت کاروان، همه در خانۀ کدخدا محسن جمع شدند تا فکری برای حاجیه خانوم بردارند. این طور پیش می رفت، حالش از این که بود هم بدتر می شد. هنوز جلسه شروع نشده بود. هم زمان با خوردن چای، تلویزیون هم روشن بود. همه با هم صحبت می‌کردند و کسی به اخبار توجهی نمی کرد. «ظهر امروز، طی انفجاری در حرم مطهر رضوی...».
کدخدا محسن که آمد، تلوزیون را خاموش کردند. و هیچ کس متوجه نشد چه خبری را اعلام کرده اند... .

نویسنده:حسن حامد لبافیان



مطالب مرتبط