انسان به حكم اين‌كه يك قلب بيشتر ندارد بايد داراى يك كانون عاطفى و تسليم در برابر يك قانون باشد.

 قلب کانون عشق به خدا

قلب کانون عشق به خدا

هر كس در برابر دو انگيزه قرار گرفته است: يا رهنمودهاى كافران و منافقان را گردن نهد يا از رسالت پروردگارش پیروی كند. اما مخلوط کردن این دو (يعنى هم از اين و هم از آن)، در منطق اسلام مردود است. از این رو در آیه 4 سوره احزاب مى ‏فرمايد: «خداوند براى هيچ كس دو قلب در درون وجودش قرار نداده است»!(ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ).
اين جمله معناى عميقى دارد و آن اين كه انسان يك قلب بيشتر ندارد و اين قلب جز عشق يك معبود نمى‏ گنجد، آن ها كه دعوت به شرك و معبودهاى متعدد مى‏ كنند، بايد قلب هاى متعددى داشته باشند تا هر يك را كانون عشق معبودى سازند! اصولا شخصيت انسان، يك انسان سالم شخصيت واحد، و خط فكرى او خط واحدى است، در تنهايى و اجتماع، در ظاهر و باطن، در درون و برون، در فكر و عمل، همه بايد يكى باشد، هر گونه نفاق و دوگانگى در وجود انسان امرى است تحميلى و بر خلاف اقتضاى طبيعت او.
انسان به حكم اين‌كه يك قلب بيشتر ندارد بايد داراى يك كانون عاطفى و تسليم در برابر يك قانون باشد. مهر يك معشوق در دل بگيرد يك مسير معين را در زندگى تعقيب كند. با يك گروه و يك جمعيت هماهنگ گردد، و گر نه تشتت و تعدد و راه هاى مختلف و اهداف پراكنده او را به بيهودگى و انحراف از مسير توحيدى فطرى مى‏ كشاند.
در حديثى از امير مؤمنان على (ع) مى‏ خوانيم: «دوستى ما و دوستى دشمن ما در يك قلب نمى ‏گنجد چرا كه خدا براى يك انسان دو قلب قرار نداده است كه با يكى دوست بدارد و با ديگرى دشمن، دوستان ما در دوستى ما خالصند همان گونه كه طلا در كوره خالص مى ‏شود هر كس مى ‏خواهد اين حقيقت را بداند، قلب خود را آزمايش كند اگر چيزى از محبت دشمنان ما در قلبش با محبت ما آميخته است از ما نيست و ما هم از او نيستيم». (1)
بنا بر اين قلب واحد كانون اعتقاد واحدى است و آن هم برنامه عملى واحدى را اجراء مى‏ كند چرا كه انسان نمى ‏تواند حقيقتا معتقد به چيزى باشد اما در عمل از آن جدا شود و اين كه بعضى در عصر ما براى خود شخصيت هاى متعددى قائل هستند و مى ‏گويند فلان عمل را از جنبه سياسى انجام دادم و فلان كار را از جنبه دينى و كار ديگر را از نظر جنبه اجتماعى و به اين ترتيب اعمال متضاد خود را توجيه مى‏ كنند منافقان زشت سيرتى هستند كه مى‏ خواهند قانون آفرينش را با اين سخن زيرا پا بگذارند.
در شان نزول اين قسمت از آيه نوشته ‏اند، كه در زمان جاهليت مردى بود بنام «جميل بن معمر» داراى حافظه بسيار قوى، او ادعا مى كرد كه در درون وجود من دو قلب است كه با هر كدام از آن ها بهتر از محمد (ص) مى ‏فهمد! لذا مشركان قريش او را ذو القلبين! (صاحب دو قلب) مى ‏ناميدند. در روز جنگ بدر كه مشركان فرار كردند، جميل بن معمر نيز در ميان آن ها بود، ابو سفيان او را در حالى ديد كه يك لنگه كفشش در پايش بود و لنگه ديگر را به دست گرفته بود و فرار مى‏كرد، ابو سفيان به او گفت: چه خبر؟! گفت: لشكر فرار كرد، گفت: پس چرا لنگه كفشى را در دست دارى و ديگرى را در پا؟! جميل بن معمر گفت: به راستى متوجه نبودم، گمان مى‏كردم هر دو لنگه در پاى من است (معلوم شد با آن همه ادعا چنان دست و پاى خود را گم كرده كه به اندازه يك قلب هم چيزى نمى ‏فهمد)». (2) به هر حال پيروى از كفار و منافقان و ترك تبعيت از وحى الهى، انسان را به اين گونه مطالب خرافى دعوت مى ‏كند.

#قرآن #قلب #خدا

علی کفشگر فرزقی
منبع:
تفسير نمونه، ناصر مکارم شیرازی،ج‏17، ص: 192
------------
پی نوشت:
1. تفسير القمي، علی بن ابراهیم قمی،ج‏2، ص: 171
2. بحار الأنوار (ط - بيروت)، محمد باقر مجلسی،ج‏16، ص: 179


مطالب مرتبط