روایت های دخترونه
روایت های دخترونه
بسمالله الرحمن الرحیم
ایستاده بود روبروی ضریح، چادرش را دور گردنش گره زده بود و دستهایش را بالا گرفته بود.
انگشتها را توی هوا تکان میداد و بلند بلند ذکر میگفت.
بعد شروع کرد به گفتن حاجتها:
یا امام رضا(ع)، محمود خونه نداره.
آقا جان زهرام رو به خودت سپردم عاقبت بخیرش کن.
یا ضامن آهو سلامتی بده.
دستهایش را پایین آورد و به صورت کشید.
نگاهش قفل شد روی عکس خادم الرضا و شمعدانی که کنارش گذاشته بودند.
شانههایش لرزید.
تمام صورتش خیس شد.
بلند بلند گریه میکرد و زبان گرفته بود:
بمیرم، خادم بود، آقا بود، مهربونم بود، زحمتکش بود.
آخرش هم رفت پیش خود آقا.
انگار که همه هم دردش باشن.
به کنار دستیاش نگاهی انداخت و گفت: اون شب تا صبح صلوات فرستادم، گفتم خدا تو رو به میلاد امروز رییس جمهور ما رو بهمون برگردون.
نشد، خدا بردش پیش خودش.
پ.ن: آقای خادم الرضا، مراسم غبار روبی امسال، به جای خالی شما، جای خالی رهبر شهیدمان هم اضافه شد.
جای شما عجیب خالیست.
جای رهبرمان هم.
کاش زمزمههایی که بعد از غبار روبی با آقا داشتید را میشنیدم ....

