کتابخوانی |خدایا اجازه (23)
خدایا اجازه
من یک برادر تپل از تو خواستم؛ ولی تو یک برادر لاغر به من دادهای
بندهی من برادر تو تازه یک هفته است که به دنیا آمده است عجله نکن برادر تو کم کم بزرگتر و چاقتر میشود.
او الان فقط شیر مادرت را میخورد چند ماه دیگر او میتواند غذاهای آبکی هم بخورد. آن وقت لپهایش بالا میآید و حسابی قشنگ میشود.
بندهی من، من دعای تو را پذیرفتم و آن را انجام خواهم داد. برادر تُپلی که از من خواستهای همین برادر کوچولوی توست اگر چند ماه صبر کنی به آرزویت میرسی…
خوشحال باش که یک داداش سالم داری؛ خوشحال باش که او بیمار نیست؛
خوشحال باش که او خوب شیر میخورد؛ کم کم تپل هم میشود…
برگرفته از کتاب: خدایا اجازه
نویسنده : غلامرضا حیدری ابهری

