ریلز | رقیه خاتون
رقیه خاتون
دیگر خیلی صبوری کرده بود که
تا آن شب سراغی از بابا نگرفته بود!
اما دیگر صبرش تمام شد، حالا شده
به قیمت جان، بابا را میخواست.
بیتاب و بیقرارِ بابا شده بود...
حتی آغوش عمهاش زینب(س) هم
دیگر جواب نبود!
تنها یک نفر میتوانست غم را از دل
لطیف و کوچک او پاک کند، اشکهایش
را از روی گونه بردارد و زخم دلش را
با دستان مهربانش التیام بخشد...
حالا همان یک نفر با یک لبخند بهشتی
در دایرهای از نورِ آسمانی
آغوش به رویش گشوده بود...
آمدی بابا؟ خیلی دلتنگ بودم…
