کتابخوانی | خدایا اجازه (25)
خدایا اجازه
خدایا همکلاسی من سرما خورده است. من او را خیلی دوست دارم. لطفا خوبش کن.
دیروز هوا سرد بود و برف میبارید. همکلاسی تو هوس کرد به کوچه برود و برف بازی کند.
مادرش از او خواست که پالتو بپوشد و کلاه سرش بگذارد و دور گردنش شال بپیچد. همکلاسی تو به حرف مادرش گوش نکرد. فقط با یک پیراهن به کوچه رفت و نیم ساعت این ور و آن ور دوید.
برای همین سرما خورد و مریض شد.
شب گذشته مادرش او را پیش دکتر برد و برایش قرص و شربت گرفت.
الان حال او بهتر است و دو روز دیگر حالش خیلی خوب می شود.
آفرین بر تو که برای سلامتی او دعا میکنی اما وقتی او را دیدی به او بگو مواظب خودش باشد.
به او بگو که بدون لباس گرم از خانه بیرون نرود. به او بگو که به حرف مادرش گوش کند.
برگرفته از کتاب: خدایا اجازه
نویسنده : غلامرضا حیدری ابهری

