خاطرات زیارت (3)
خاطرات زیارت
سلام امام رضا(ع)!
دفعهی پیش که اومده بودیم مشهد، میخواستیم ناهار بخوریم، به بابام گفتم، میشه برای کبوترهای حرم هم دانه بخریم، بابام خندید و گفت:
معلومه که میشه بعد هم اومدیم حرم باصفای شما و من برای کبوترهایی که پیش شما زندگی میکنند، دانه ریختم.
راستی من خیلی دلم برای حرم شما تنگ شده است. دلم میخواهد دوباره به حرم بیایم و به کبوترهای حرم دانه بدهم.
ای کاش میشد مثل کبوترهای حرم همیشه در حرم شما باشم.

