کتابخوانی | خدایا اجازه (28)
خدایا اجازه
من امروز یک مورچه را با دمپایی زدم آیا مرا میبخشی؟
چرا این کار را کردی، وقتی دمپایی برداشتی و آن مورچه را زدی من تو را
دیدم آن مورچه یک تکه برنج به دهان گرفته بود و به طرف لانهاش میرفت او کار بدی نمیکرد.
او آزاری برای تو نداشت آیا او لب تو را گاز گرفته بود که او را زدی، آیا توی دماغ تو رفته بود که او را له کردی؟!
او میخواست داخل گوش تو شود که او را کشتی، همانطور که تو جان خودت را دوست داری مورچهها هم جان خودشان را دوست دارند.
حالا که از کار بدت پشیمانی تو را میبخشم اما بندهی من دیگر این کار را نکن، دیگر هیچ مورچهای را با دمپایی نزن، دیگر هیچ حیوانی را بدون دلیل نکش…
برگرفته از کتاب: خدایا اجازه
نویسنده : غلامرضا حیدری ابهری

