حرم مطهر رضوی و پخش زنده

قصه | شهادت امام حسن عسکری(ع)

قصه | شهادت امام حسن عسکری(ع)
دانلود تصویر

قصه 

پس از شهادت امام حسن عسکری(ع)،
شهر سامرا پر از مأموران خلیفه بود.
آن‌ها به دنبال فرزند امام، حضرت مهدی(عج)، می‌گشتند.
فرمانده‌ای به نام شَیْق حاجب، با سربازانش به خانه امام آمد و چهار طرف خانه را محاصره کرد.
مأموران همه‌جای خانه را گشتند، اما کسی را نیافتند. ناگهان یکی از آن‌ها گفت:
— هیس! گوش کنید!
از سرداب (زیرزمین) صدای قرآن می‌آید!
شَیْق آهسته به سمت سرداب رفت. شمشیرش را بالا گرفت و در را باز کرد.
در همان لحظه، حضرت مهدی(عج) از سرداب بیرون آمد.
چهره‌اش زیبا و نورانی بود.
با آرامش از کنار مأموران گذشت و از خانه بیرون رفت.
مأموران از ترس و حیرت فقط نگاهش کردند و نتوانستند او را دستگیر کنند.
وقتی حضرت از خانه بیرون رفت، یکی از مأموران به شَیْق گفت:
— فرمانده! مگر ندیدی آن پسر از کنار ما رد شد؟
شَیْق با تعجب فریاد زد:
— چه می‌گویید؟! او بیرون رفت؟! پس چرا من او را ندیدم؟ چرا دستگیرش نکردید؟
مأموران با عجله از پله‌های سرداب بالا رفتند و از خانه بیرون دویدند؛ اما حضرت مهدی(عج) دیگر آنجا نبود.

برگرفته از کتاب "ای مهربان، سلام"
نویسنده: مجید ملامحمدی

#قصه#حضرت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)#حضرت امام حسن عسکری علیه السلام#قصه کودک#تربیت فرزند
صلوات خاصه امام رضا علیه السلام
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِيِّ النَّقِيِ
وَ حُجَّتِكَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّيقِ الشَّهِيدِ
صَلاَةً كَثِيرَةً تَامَّةً زَاكِيَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً كَأَفْضَلِ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِيَائِكَ