روایت های دخترونه ای
روایت های دخترونه ای
آدم وقتی سنش کمتره، خیال میکنه
بزرگترها برای همهچیز جواب آماده
دارن.
اما هرچی جلوتر میری، میبینی
هر تصمیمِ جدید، یعنی شجاعتِ
دل کندن از ده تا مسیرِ دیگه.
تصمیم برای اینکه اینبار نه بگی،
پای باورت بمونی، مسیرِ امنِ بقیه
رو ول کنی و کاری رو شروع کنی
که هیچ تضمینی براش نیست جز توکل.
از عصر تا حالا ذهنم درگیره و گوشه
صحن نشستم.
دستمو ناخوداگاه به سرم گرفتم،
انگار دارم وزنِ افکار توی ذهنم رو
اندازه میگیرم.
این روزها همه نصیحت میکنن، فرمول میدن، تحلیل میکنن؛
اما هیچکدوم نمیدونن ترسِ برداشتنِ
قدمِ اول یعنی چی.
من نیومدم اینجا که برام معجزه کنین
یا مسیر رو آسون کنین آقاجان؛
اومدم بگم:«آقا، من تصمیمم رو گرفتم،
ولی دلم هنوز میلرزه.»
اومدم شجاعت قرض بگیرم.
اینکه وقتی بلند شدم و کفشهام رو
پوشیدم، دیگه پام سست نشه،
برنگردم عقب، و تا تهِ این راهِ سخت پشتِ
تصمیمی که درسته بایستم.
یک نگاه از شما کافیه
تا این دو دلیها،
تبدیل بشه به محکمترین «یا علیِ» زندگیم.

