روایت های دخترونه ای | کنج حرم
#روایت_های_دخترونه_ای
سریع خودم رو رسوندم به حرم.
بعد اون همه اتفاقی که برام افتاده
بود،
فقط حرم میتونست آرومم کنه...
دم غروب بود.
وارد صحن که شدم، نفس عمیقی
کشیدم
تا همهی عطر خوش اسپند که برای
زائرها دود کرده بودند رو استشمام کنم.
سر به در ورودی گذاشتم و از امام رئوف(علیه السلام) اجازهی ورود گرفتم…
بعد از سلام به بارگاه ملکوتی
حضرت، خودم رو به قفسهی کتاب
دعاها رسوندم...
یک زیارتنامه برداشتم و یه کنج
دنجی پیدا کردم…
حالا این منم و تمام ناگفتنیهایم
با امام رضا (علیه السلام) که روی دلم جمع شده بود.
همهی ما تک تک این لحظات رو
زندگی کردیم و چه آرامشی داره
زیستن در هوای بهشتی حرم…

